روانشناسی



ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند،چه تلخ است قصه ی عادت!












مقدمه

در فرآيند رشد بیشتركودكان از مراحلي مي گزرند كه به گفته ي روان شناسان دوره هاي بي تعادلي در رفتار كودك ناميده مي شود . در اين دوران كنترل و تغيير رفتار كودك دشوار است و رفتارهاي نامطلوب بيشس از دوران هاي ديگر در كودك مشاهده مي شود. اين رفتارهاي نامطلوب عمدي و ارادي نيست بلكه از ويژگي هاي سن كودك و قابل پيش بيني است . براي تعادل سن پانزده ماهگي ، دونيم ،سه و نيم ،و پنج و نيم سالگي . حدود دو سال بيش از بلوغ را احتمالا  مي توان از دورههاي بي تعادلي در رفتار كودك بر شمرد.

فراواني و جدي بودن رفتار هاي نا مطلوب در سنين مختلف ، بين كودكان هم سن و سال ، در دختر و پسر و در شرايط گوناگون  كاملا متفاوت و متغير است . و اوج اين گونه رفتارها كمي پيش از بلوغ است ، كه كودك به تدريج مرحله ي انتقال از قدرت والدين به قدرت گروه همسالان را تجربه  مي كند . به طور كلي در هر سني ، هم در خانه  و هم در مدرسه ، پسر ها در مقايسه به دختر ها ،نا فرمان تر ،منفي گرا تر و خراب كار تر هستند . در نتيجه گرايش پسران به بزهكاري در سنين نوجواني ،به دليل برخورداري از آزادي بيشتر و تحمل بيشتر اجتماعي نسبت به بد رفتاري آنان به مراتب  بيش از دختران است.

تعريف رفتار ناهنجار

براي والدين و معلماني كه بهداشت رواني كودك از اهميت بالايي برخوردار است ،پيوسته اين پرسش مطرح است  كه: چگونه بداند كه فرزند و يا دانش آموزان من داراي رفتار ناهنجار و غير عادي است ؟ اين پرسش ساده اي نيست ، زيرا پاسخ به آن با توجه به افراد ،سن و جنسيت آنها ،موقعيت ها و فراواني تكرار نشانه هاي رفتاري متفاوت خواهد بود .

بنابراين ناهنجاري رفتاري را نمي توان به طور مطلق تعريف كرد ،بلكه تعريف آن نسبي و بر حسب ميزان فاصله ي آن رفتار با رفتار ديگران  يعني رفتار عادي است . لذا بهتر خواهد بود كه رفتار ناهنجار را در قالب  چه كسي ؟ چه وقت؟ و در كجا؟ تعريف كرد .

چگونگي تشخيص رفتار به هنجار از ناهنجار

در بين انواع الگو هاي رفتاري افراد ،تفاوت هاي بارزي وجود دارد . برخي از مردم بيشتر اوقات به طور سازنده و كارآمد با موقعيت ها برخورد مي كنند و كوششهاي آنان واقع بينانه و سازگارانه است . در حالي  كه برخي ديگر در مواجهه با مساءئل كمتر از شيوه هاي مطلوب و موثر استفاده مي كنند و اغلب به مكانيزمهاي دفاعي متوصل مي شوند .

ويژگي هاي رفتاري را مي توان  در يك پيوستار ترسيم كرد و مورد بررسي قرار داد . يعني اكثر رفتارها (مانند پرخاشگري ، گوشه گيري ، حزن و اندوه و ...) از همه ي افراد عادي نيز در طول زندگي سر مي زند .  بنابراين تفاوت هاي رفتاري بيشتر از لحاظ درجه ، شدت و استمرار است تا صرف نوع رفتار . به بيان ديگر ، رفتار افراد ناهنجار معمولا رفتاري اغراق آميز سر ( با درجات مختلف )  در مقايسه با رفتار افراد به هنجار است . با اين حال براي تشخيص  رفتار به هنجار از ناهنجار مي توان از سه روش يا       ضابطه ي آماري ،نظري و باليني استفاده كرد كه به اختصار و تعريف هر يك از پرداخته مي شود :

1-روش آماري: بر اساس اين روش ، رفتار فرد هنگامي ناهنجار است كه به ميزان كافي و معيني از  فتار بيشتر مردم متفاوت باشد . بنابراين با روش آماري ، ضابطه ي به هنجار بودن و ناهنجار بودن در موقعيت ها و در سنين و جنسيت متفاوت گوناگون است .براي مثال بايد ديدرفتارپرخاشگرانه ي (علي) در چه سني ، در كدام مو قعيت  وبا چه درجه و فراواني ازاوسري زند.

2-روش نظري: بر اساس اين روش ، ميزان ، درجه وكيفيت سازگاري فرد در زندگي ، ملاك به هنجار بودن اوست و نه فراواني آماري رفتار پس ناهنجاري ،جز شكست و بي كفايتي  فرد در سازگاري نمي تواند باشد از آنجا كه در اين تعريف هنجار بودن رفتار به معناي سازگاري به كار رفته است ،بايد از سازگاري و رفتار به هنجار و مطلوب تعريف اساسي در دسترس باش د تا بتوان رفتار كودك را با آن مقايسه كرد . روانشناسان و صاحب نظران تعاريفي ارائه داده اند كه شامل جنبه هايي از كيفيت هاي رفتاري فرد به هنجاراست اين جنبه ها عبارت انداز: واقع بيني،انعطاف پذيري ،كارايي، اجتماعي بودن و بالاخره رضايت و خشنودي از زندگي است .

3-روش باليني : در اين روش براي تشخيص رفتاربه هنجا از نا هنجار ،همانند روش باليني در مورد بيماري ها استفاده مي شود. بدين معنا كه بر اساس نشانه هاي عملي و محسوس كه به وسيله ي فرد گزارش مي شود مانند اضطراب ، افسردگي و عصبانيت و يا توسط روانشناسان مشاهده مي گردد مانند رفتار عجيب و غريب ، تند خويي ،كم رويي و ... رفتار ناهنجار از به هنجار تشخيص داده مي شود .

 

ناهنجاريهاي رفتاري شايع

 كودكان انواع مختلف رفتارها را از خود بروز مي دهند كه بسياري از آنها از نظر بزرگ سالان رفتارهاي مزاحم ، ناراحت كننده و نا مطلوب است ، لكن فقط تعداد معيني از اين رفتار ها تقريبا جنبه ي جهاني دارد و بيشترين فراواني را در بين كودكان اراست اين موارد لحاظ فراواني و جدي بودن در كودكان مختلف و حتي در يك كودك ،در سنين گوناگون متفاوت است در بين كودكان دبستاني مهم ترين مشكلات به شرح زير است :

دروغگويي:يكي از رايج ترين مشكلات كودكان دروغگويي است . اين رفتار همانند رفتار هاي ديگر ،، د ر نتيجه ي علت و يا علل خاصي در كودك رخ مي دهد . براي مثال در كودك پيش دبستاني انگيزه ي دروغگويي ،فريب دادن ديگران نيست ، بلكه بيشتر جنبه ي تخيلي دارد. در حالي كه  در سنين بالاتر علت دروغگويي  ،فرار از تنبيه يا تهديد به تنبيه است كه كودك احساس مي كند سزاوار آن است . درصدي از دروغگويي نيز ، بخصوص در بين پسران  مي تواند به خاطر زرنگي و زيركي و فرار از مجازات براي تخلفات و قانون شكني باشد دروغگويي ممكن است در ارتباط با احساس نا امني كودك باشد . براي مثال براي جلب توجه ديگران ،كسب اعتبار در ميان دوستان ،فرار از وضعيتي نا مطلوب و مانند آن صورت گيرد و يا بر اثر تماس مداوم كودك با الگوهايي كه از آنان دروغگويي را آموخته است به شكل عادت در آمده باشد .

كم رويي و گوشه گيري: در گذشته ي نه چندان دور ،والدين و معلمان كم رويي و گوشه گيري را به عنوان رفتار هاي كاملا هنجارو گاه قابل ستايش  بر ي شمردند،لكن امروز  روانشناسان معتقد ند   كه  گوشه گيري وكم  رويي  

زياد    مي تواند نشانه اي جدي از ناسازگاري فرد و مساعد ترين وضيعت براي ابتلاي به بيماري رواني باشد . كودك منزوي و گوشه گير ،از موقعيت هاي اجتماعي به دليل ترس از هر گونه شكست و نا اميدي مي گريزد و اجتناب مي ورزد او شكست هاي خود را به حساب شانس و اقبال خويش مي گذارد  و آن را مي پذيرد .

از آنجا كه غالبا علت اين رفتار ،يعني تنش ها و عدم رضايت دروني فرد بيان نمي شود و در نتيجه حل نشده باقي مي ماند ،انزوا طلبي

به انحرافات رفتاري جدي تري بينجامد كودكان منزوي و گوشه گير در حد امكان از هر گونه تماس با ديگران و شركت در فعاليت هاي جمعي احتراز مي ورزند و به سبب رنج ناشي از احساس نا امني و بي كفايتي در خود افرادي ناشاد بوده ،پيوسته به دنياي درون خويش پناه مي برند . در حالي كه آنها به شدت نيازدارد توانايي ها  و قابليت هايشان شناسايي شود و احساس كنند عضو با ارزشي در گروه همسالان خود هستند و خواسته ها و نياز هايشان در حد معقول و واقع بينانه در فعاليت هاي روز مره زندگي ارضاءء شود.

نگراني:   نگراني شكل تخيلي ترس است و معمولا اغراق غير منطقي در مورد حوادثي از كه احتمالا رخ خواهد داد اين حالت در كودكان طبيعي است و حتي در سازگار ترين كودكان نيز گاه يافت مي شود.

                     نگراني نسبت به تكاليف و دروس مدرسه و نمرات  ، يكي از متداول ترين مواردي است كه در بين دانش آموزان

                  مشاهده مي شود . مهمترين عامل نگراني هاي كودك ، خانه و روابط خانوادگي و پس از آن مسائل و مشكلات مربوط به مدرسه است .

نگراني هاي خانوادگي نوعا مربوط به تندرستي  و امنيت اعضاي خانواده و يا سرزنش و تنبيه والدين است . علاوه بر اينها ،نگراني هاي كودك

مي تواند بر اثر فشار هاي اجتماعي و ميل به پذيرش ، اجتماعي به ويژه در گروه همسال به وجود بيايد . زماني كه نگراني هاي فرد شدت يابد فرد دچار 

اضطراب مي گرد و آن عبارت است احساس ناراحتي نسبت به پيش بيني يك تهديد و يا واقعه ي ناگوار در آينده است . فرد

نگران و مضطرب ممكن است ناراحتي خود را در درون بريزد و با كسي در ميان نگذارد و با اين كار اضطراب خود را افزايش دهد و

يا به صورت رفتار هايي چون افسردگي ،زود رنجي و حساسيت و نا آرامي و بي قراري و عصبانيت بروز كند  به هر حال اگر به موقع

در  رفع نگراني اقدام لازم  صورت  نپذيرد مي تواند به تدريج به ناسازگاري كودك بيانجامد.

پرخاشگري: پرخاشگري زياد نشانگر آن است كه كودك در ياد گيري رفتارهاي مطلوب ، در مواجهه با محركهايي كه خشم او را

بر مي انگيزد ، دچار شكست و ناكامي شده است علت اصلي پرخاشگري ،شكست ها و ناكامي هاي طولاني مدت است .

صاحب نظران معتقد اند در مورد پرخاشگري كودكان از نو جهت دادن رفتار ،به مراتب بهتر از تلاش براي سركوبي آن است . تنبيهاي

شديد انضباط خشك و انعطاف ناپذير نيز از جمله علل پرخاشگري است . از آنجا كه پرخاشگري كودك در مدرسه ،نوعي تهديد اعتبار و مقام معلم

تلقي  مي گردد ، در خصومت و دشمني به آن پاسخ داده مي شود كه اين خود پرخاشگري بيشتر را در كودك به وجود مي آورد در هر حال

پرخاشگري نيز تا حدودي با ويژگي هاي شخصيتي كودك ارتباط دارد و در بيشتر از آن به شيوه هاي برخورد و روشهاي اجرايي كه در خانه يا مدرسه تجربه كرده است مربوط مي شود .

فرار از مدرسه: مطالعات انجام شده در مورد رابطه ي بين فرار از مدرسه و بزهكاري نشان مي دهد كه فرار از مدرسه يكي از علل مهم بزهكاري كودك و نوجوان است. فرار از مدرسه را مي توان نشانه ي نا سازگاري كودك و يكي از رفتارهتاي پيش بزهكاري دانست در حقيقت ، فرار از مدرسه هشدار و زنگ خطري نسبت به ناسازگاري هاي جدي تر در زندگي كودك است.

ترس از شكست و يا تكرار پايه ، عقب ماندگي درسي ، انضباط خشك و تنبيه شديد و بالاخره بي فايده و بي معنا بودن درس خواندن را مي توان از جمله علل فرار از مدرسه بر شمرد در هر حال ترس و فرار از مدرسه عمدتا به علت شرايط نا مساعد خانواده و مدرسه مي باشد . بنابراين مشكل فرار مدرسه را ،

كه هم ناسازگاري هاي شخصي كودك است بايد با تدبير و انجام اقداماتي در هر دو زمينه حل كرد .

اصول مربوط به شناسايي نا هنجاري ها

در تلاش براي درك و شناخت رفتار كودكان و نوجوانان بايد به دو طبقه بندي وسيع كه اصل و مبناي رفتار دشوار است توجه كرد :

1--   پيش آمدها يا عوامل موثر بر رفتار كه در طول زمان به وجود آمده است . اين عوامل معمولا نه كاملا آشكار و روشن است و نه به سهولت قابل دستكاري و بر طرف كردن مي باشد و عمدتا نيز به سال هاي  اوليه ي كودكي مربوط مي شود( مانند احساس نا امني ناشي از محروميت كودك از محبت مادري).

2-    عوامل پيش گويي كننده در باره ي  ماهيت مشكل و روند توسعه ي آن .

براي شناسايي علل رفتار و ريشه يابي آن ، متاسفانه غالبا  بر اساس نشانه گان مشكل عمل مي شود كه نه تنها به درمان نمي انجامد ،بلكه موجب انتقال مشكل وبروز مشكلات ديگر نيز در كودك مي شود.براي شناسايي مشكل كودك ،روانشناسان توجه به اصول زير را به والدين و مربيان توصيه مي كنند:

1)دشواري در سازگاري امري كاملا طبيعي است .

شمار زيادي از كودكان و نوجوانان همانند بزرگسالان ،داراي مشكل هستند هر چند كه در بين همگان عموميت ندارد . پاره اي از اختلال هاي آني و موقتي ،زود رنجي ها ،رفتار هاي اعتراض آميز ،بي تصميمي ها ،حساسيت ها وشكلاتي  از اين قبيل در افراد را مي توان نام برد .

2)  تشخيص صحيح مشكل ، مستلزم مطالعه روي چند يا چندين نشانهگان است . به بيان ديگر براي شناسايي مشكل ،جنبه هاي مختلف رفتار و نشانگان را بايد مورد مطالعه قرار داد . براي مثال در كودك كم رو و منزوي ،عدم شركت او در فعاليت ها گروهي مدرسه ضعف در طوانايي ايجاد ارتباط با ديگران و ديگر جنبه هاي رفتاري وي بايد مورد توجه قرار گيرد .

3) درك و شناخت كودك بايد بر اساس معنا و مفهوم صحيح رفتار به هنجار صورت پذيرد . بايد دانست كه هر كودك دئر نوع خود بي نظير و بي همتا است . رعايت اصل تفاوت هاي فردي نه تنها مبناي بهداشت رواني كه اساس آموزش پرورش است . بنابراين مشكل هر كودك را بايد با توجه  به ويژگي ها ،توانايي ها و قابليت ها و نيز شرايط زندگي او مورد ارزيابي قرار داد .

4)مطالعه ي رفتار هايي كه در فرآيند رشد كودك نقش كليدي دارند بايد در اولويت قرار كيرند(مانند رشد شناختي ، كاركرد تحصيلي ،    زبان                                                        

و ...) زيرا بسياري از رفتارهاي كودك در يك توالي رشد طبيعي بازر مي شود و ناكامي در هر يك از اينها ممكن است به مشكلات انبوهي در رفتار منتج گردد .

5)‌  در شناسايي مشكل كودك ، با يد به ريشه يا بي و شناخت علل به وجود آورنده ي مشكل پرداخت و مقابله تنها با نشانگان به ندرت به رفع مشكل مي اجامد .

6)  هر رفتار كودك معلول و نتيجه ي علت و يا علل گوناگون است و به طور خود به خود رفتاري از او سر نمي زند.

7)  براي شناخت مشكل كودك بايد به نياز هاي او كه مناسب با مراحل رشد او خواهد بود توجه شود ،زيرا نيازهاي كودك هماهنگ و همساز با قابليت هاي او در هر يك از فرآيند رشد است و در اين ميان نياز هاي رواني  _-و اجتماعي آنان از اهميت خاصي برخوردار است .

8)  به عنوان الگويي مطلوب با نگرش مثبت و سازنده و شناسايي و حل مشكل كودك اقدام گردد .

نقش والدين در اصلاح رفتار كودك

در تغيير و اصلاح رفتار كودك نخست بايد كودك را شناخت . سپس به كشف و كاوش در ضمينه ي علل مشكل پرداخت و سرانجام در رفع (در صورت امكان ) و يا آموزش به كودك براي كنار آمدن و سازگاري با شرايط موجود ،اقدام كرد . در كارهاي پزشكي اين امر به مراتب سهل تر است ،زيرا هرگاه بيماري كودك  شناسايي شود  پزشك به خوبي مي داند علت بيماري چيست و به تناسب آن به اقدام دارويي لازم  مبادرت مي كند .

اما متاسفانه اين وضعيت و روند را ، با اين سهولت در ضمينه ي مشكلات رفتاري و رواني نمي توان دنبال كرد و نشانگان ناسازگاري در حوزه هاي روان شناختي  چندان روشن نيست . ممكن از كودك رفتاري سر بزند كه در حقيقت فرا فكني مشكلات او نسبت به ديگران است ، اما اينكه چرا كودك به جاي فرا فكني ، به كم رويي يا پرخاشگري براي فرار از مشكلات خود ،متوسل نشده است چندان روشن نيست و مشخص نمي باشد كه چرا او از دنياي دروني و خصوصي خود نا راضي است . گام بعدي كاوش در ضمينه ي منابع احتمالي مشكل است . از آنجا كه كودك در واكنش هايش نسبت به محركي ويژه ،متفاوت از ديگران عمل مي كند ،لازم است بدانيم كه خود كودك چه احساسي نسبت به مشكلش دارد . تركيب توانايي والدين و مربيان در تشخيص نشانه گان و ارزش يابي ميزان شدت و جدي بودن آن همراه با كنجكاوي آگاهانه ي آنان ،با ارائه ي راه حل به كودك مي انجامد .

منبع:مقالهی خانم سلیمانی

در برسي مشكل كودك و ارائه ي راه حل ، هرگز نبايد نقش الگويي والدين و مربيان ناديده گرفته شود . والدين نخستين و مهمترين راهنمايان كودك در زندكي هسنتند و بيشترين تماس را با او به ويژه در سال هاي شكل گيري شخصيت دارند و طبيعتا ميزان تاثير پذيري كودك از والدين بسيار زياد است بنابراين بجا خواهد بود كه در بررسي مشكلات كودك والدين به گفتار و اعمال خود توجه كافي مبذول دارند  بنابراين الگوهاي رفتاري ارائه شده توسط والدين در ريشه يابي مشكلات كودك بسيار حائز اهميت است . در هر حال توجه و كاوش در علل ويژه ي مشكل ،معمولا روش هاي اصلاح رفتار را نيز با خود به دنبال دارد ،از جمله ي اين روش ها مي توان به موارد زير اشاره كرد :

1)   پذيرش كودك آنگونه    كه هست.

2) كمك به كودك در زمينه ي فرا گيري مهارت ها و دانش جديد با هدف ارائه ي رفتار جديد .

3)  ايجاد زمينه ي مناسب براي تجربه ي موفقيت آميز كودك.

4)  اجتناب از هر نوع فشار و تنبيه .

5) به كار گيري تشويق به منظور تقويت رفتار جديد .

در روش هاي سازنده در حل مشكل ،بايد به كودك كمك شود تا نياز هاي اساسي او كه احتمالا تا كنون ارضاء نشده است تامين گردد.

از جمله ي اين نياز ها احساس ارزشمندي و پذيرش اجتماعي ، به ويژه در جمع همسالان است . تقويت و افزايش اعتماد به نفس كودك از طريق يرخورد ها ،روابط و تجربه هاي موفقيت آميز ،زمينه اي ضروري و سازنده براي هر نوع اقدام در حل و رفع مشكل است . والدين و مربيان بايد همه ي تلاش خود را مصروف ايجاد فضاي مطلوب و مطبوع  و پذيرا در خانه و مدرسه كنند تا در ان كودك ، با احساس ارزشمندي  كافي بتواند توانايي ها ، قابليت ها و استعداد ها ي بلقوه ي خود را به فعل در آورد .

عوامل موثر بر سلامت روان كودك

سلامت روان كودك تا حد زيادي توسط افراد مهم و محيط زندگي او تعيين و تايين مي شود . از مجموعه ي اين عوامل ، به مهمترين آنها  در زير اشاره مي شود:

خانواده«:والدين و ديگر افراد خانواده به سه گونه مي توانند بر كودك اثر بگذارند .

1) در نقش الگو دهي به منظور تغليد كودك از آنان

2) با استفاده از تاييد ها و مخالفت هاي خود به صورت پاداش  يا تنبيه .

3) ايجاد انگيزه در كودك براي صحيح عمل كردن .

در شرايط عادي ، كودك معمولا با افتخار و سربلندي به والدين و خواهر و برادر و ديگر بستگان خود مي نگرد و به آنان مي بالد . هرگاه گفتار و رفتار اين افراد همگون و مطلوب باشد ،كودك آن را به عنوان معيار و ملاك رفتار خويش مي پذيرد  و به آن عمل    مي كند . حتي اگر والدين الگوي چندان مطلوبي نباشند ،تا حدودي قابل جبران است مشروط بر آن كه كودك از يك رابط ي گرم و نزديك و صميمانه با والدين ،به ويژه مادر برخوردار باشد . اما هنگامي كه رابطه ي والدين و كودك مطلوب نيست و يا خانواده به دليل طلاق ، جدايي ،مرگ و انحرافات اخلاقي از هم پاشيده است بازتاب آن مستقيما در رفتار كودك به صورت مشكلات و اختلالاتي مانند :فرار از مدرسه ، نادرستي ،فريبكاري و دروغگويي در سال هاي دبستان و با بزرگتر شدن كودك در قالب بزهكاري نوجوانان بروز خواهد كرد .

مدرسه: رابطه  ي كودك و معلم و همكلاسي ها نيز آثار چشمگيري بر رفتار كودك و نگرش او نسبت به مدرسه بر جا مي گذارد . هرگاه ارزشها و ملاك هاي اخلاقي مدرسه با خانه هماهنگي و هم خواني داشته باشد ، كودك به ويژه در زمينه ي ارزشهاي اخلاقي ، در شرايط مطلوب تري قرار مي گيرد . در صورتي كه كودك ارزش ها و ملاك ها و معيارهاي اخلاقي خانه و مدرسه را در  تعارض ببسيند دچار ابهام و سر در گمي مي شود و اين خود آغازي براي بروز اخلال در رفتارهاي اخلاقي او مي گردد .

  همسالان: برخورداري از رابطه ي مطلوب و سالم با همسالان ،از مهمترين عوامل در رشد اجتماعي كودك است . براي كودك نفوذ مصاحبت و دوستي ها و اندازه ي كافي نيرومند است كه بتواند او را متمايل به به ارزشهاي گروه همسالان سازد . پذيرفته شدن در گروه مستلزم پذيرش ارزشها و رفتارها و عاداد و در نهايت فرهنگ گروه است . هر اندازه گروه كوچك تر باشد پيوستگي و نزديكي و در نتيجه تاثير پذيري در گروه بيشتر خواهد بود .

 

 

آموزش هاي مذهبي:

آموزش هاي مذهبي در ررشد اخلاقي و در نهايت پيش گيري از پاره اي از اختلالات ومشكلات كودك0(ماننددروغ گويي ودزدي وفريبكاري و ....) نقش ارزنده  اي دارد . »»ىىآموزش مذهبي ازاوان كودكي ، ارزشها و آرمانهاي كودك را به تدريج كل مي دهد و با تقويت اصول اخلاقي و كاربرد آن در اعمال ر رفتار الگو هاي در دسترس ،موجب مي شود كودك در مقابل بسياري از انحرافات اخلاقي و اجتماعي معصونيت يابد .

چگونگي فراگيري مفاهيم اخلاقي و مذهبي ،عامل مهمي در ايجاد انگيزه در كودك ،براي انجام رفتارهاي منطبق با آن مفاهيم ارزشهاست . مفاهيم اخلاقي و ارزشي نيز همانند ديگر مفاهيم ،داراي بار عاطفي است . هرگاه اين بار عاطفي براي كودك دلچسب  و مطبوع باشد از آن مي توان  به عنوان يك انگيزه ي مثبت استفاده كرد در غير اين صورت نتيجه ي عكس حاصل خواهد شد بنابراين روش آموزش مساءئل اخلاقي و اصول و ارزشهاي مذهبي ،بسيار ظريف و حساس است كه به خصوص والدين ،بايد نسبت به آن آگاهي و درايت كافي داشته باشند .

 

 

 

 

نتيجه گيري :

يكي از مهمترين مسائلي كه  آثار مثبتي بر سلامت و بهداشت رواني كودك بر جا مي گذارد ،پيوند دادن ميان كودك ،خانواده و مدرسه و در نهايت بررسي وضعيت كودك در اين دو محيط طبيعي و نهاد و اصلي اجتماعي در جهت شكل گيري و رشد شخصيت اوست . به هر حال براي تامين بهداشت رواني بايد پا را از حصار تشخيص و درمان فراتر نهاد و در مورد پيش گيري مشكلات با ايجاد  زمينه هاي مساعد رشد كودك و تامين نياز هاي فردي و اجتماعي او برنامه ريزي كرد .

 

 

 

منابع

ميلاني فر ،بهروز (1370) .روانشناسي كودكان و نوجوانان استسنايي ،تهران :نشر قومس.

 

نوابي ننژاد ،شكوه (1374). رفتارهاي به هنجار و ناهنجار كودكان و نوجوانان ،تهران: انتشارات انجمن اوليا و مربيان جمهوري اسلامي ايران .

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:0 توسط مهدی اسنجانی اسکویی| |


تاریخچه روانشناسی
تعريف كلي علم روانشناسي
روانشناسی یعنی :

 " مطالعه رفتار" یا " مطالعه علمی رفتار موجود زنده" ،" مطالعه علمی رفتار و فرایند های روانی " ، علمی که رفتار و زیرساختهای آن، یعنی فرایندهای فیزیولوژیکی و شناختی را مطالعه می کند و در عین حال حرفه ای است که در آن از دانش حاصل برای حل عملی مسائل انسانی ، استفاده میشود" .
هر چند سابقه علمی روانشناسی بسیار کوتاه است ، اما در همین دوران کوتاه نیز رویدادهای بسیار و در عین حال مهم باعث گردیده است روانشناسی تا بدین حد در ابعاد مختلف حیات آدمی ، بکار گرفته شود.
در سال 1875 ویلیام جیمز ( بطور مستقل و تقریبأ همزمان با وونت) اولین آزمایشگاه را برای مطالعه در زمینه درون نگری یا مشاهده دقیق و نظام دار تجربه آگاه آزمودنیها به وسیله خویشتن در آمریکا تاسیس کرد.
در سال 1879 وونت اولین آزمایشگاه را برای انجام گرفتن تحقیقات روانشناسی در لایپزیک (آلمان) تاسیس کرد.
در سال 1881 وونت اولین مجله را برای معرفی نتیجه تحقیقات روانشناسی ، منتشر ساخت.
در سال 1890 ویلیام جیمز کتاب اصول روانشناسی را به چاپ رسانید.
در سال 1892 استانلی هال ، انجمن روانشناسی آمریکا را تاسیس کرد.
در سال 1904 ایوان پاولف نشان داد که چگونه می توان پاسخهای شرطی شده را ایجاد کرد و بدین وسیله مسیر یا راه را برای پیدایش روانشناسی محرک- پاسخ ، هموار ساخت.
در سال 1905 آلفرد بینه اولین آزمون هوش را با موفقیت در فرانسه تهیه کرد .
در سال 1909 استانلی هال از فروید جهت سخنرانی در دانشگاه کلارک در امریکا دعوت به عمل آورد و در نتیجه باعث گردید شهرت رو به گسترش فروید به طور رسمی و خاصه در امریکا نیز پذیرفته شود.
در سال1913 جان بی . واتسون بیانیه رفتارگرایی کلاسیک را نوشت و طی آن اعلام کرد که روانشناسی تنها باید به مطالعه" رفتار قابل مشاهده موجود زنده " بپردازد.
در بین سالهای 1914 و 1918 و در طی سالهای جنگ جهانی اول ، به کارگیری آزمون هوش به طور گسترده آغاز گردید.
در دهه 1920 روانشناسی گشتالت به حداکثر نفوذ خود در بین روانشناسان و نیز در علم روانشناسی نزدیک شد ، در سال 1933 نفوذ نظریه های فروید نا انتشار " سخنرانیهای مقدماتی ولی جدید در زمینه روانکاوی " ، بیشتر تحکیم پیدا کرد.
در طی سالهای 1941 تا 1945 رشد سریع روانشناسی بالینی در پاسخ به تقاضای بسیار زیاد و فزاینده برای دریافت خدمات بالینی ( ناشی از صدمات حاصل از جنگ جهانی دوم ) ، آغاز شد.
در سال 1943 کلارک هال از رفتارگرایی اصلاح شده که طی آن استنباط های دقیق درباره حالتهای غیر قابل مشاهده درونی مجاز شمرده می شد ، دفاع کرد.
در سال 1951 کارل راجرز با انتشار کتاب خود تحت عنوان " درمان متمرکز بر مددجو" باعث شد" نهضت بشر دوستانه " در روانشناسی آغاز گردد.
در سال 1953 بی. اف. اسکینر کتاب معروف خود به نام " علم و رفتار آدمی" را منتشر ساخت و از نهضت رفتارگرایی همانند واتسون پشتیبانی کرد.
در سال 1954 آبراهام مزلو کتاب انگیزش و شخصیت را منتشر ساخت و باعث گردید " نهضت بشر دوستانه " بیشتر تقویت شود.
در طی دو ده 1950 و1960 ، جرقه های تحقیقات جدید باعث گردید علاقه نسبت به شناخت اساس فیزیولوژیکی رفتار و فرایندهای شناختی مجددأ ایجاد گردد.
در سال 1971 اسکینر با انتشار کتاب مجادله انگیز خود تحت عنوان "فراسوی آزاذی و حرمت" ، خشم مردم را نسبت به " رفتارگرایی بنیادگرا" برانگیخت.
در سال 1978 هربرت سیمون به خاطر تحقیقات با ارزشی که در زمینه " شناخت" انجام داده بود ، برنده جایزه نوبل گردید.
در دهه 1980 نیاز به استقلال جمعی و از طرف دیگر تنوع و گوناگونی فرهنگی در جوامع غربی باعث گردید علاقه برای پاسخ دادن به این سوال که " چگونه عوامل فرهنگی رفتار آدمی را شکل میدهند " بطور فزاینده افزایش یابد.
در سال 1981 راجر اسپری به خاطر تحقیقات خود در زمینه دو پاره مخ برنده جایزه نوبل ( در فیزیو لوژی و پزشکی) گردید و ...


مفهوم اختلال روانی مثل بسیاری از مفاهیم در طب و علوم دیگر فاقد تعریف عملی ثابتی که پوشاننده همه موفقیتها باشد بوده است. قابل قبولترین تعریف اختلالهای روانی را به صورت زیر توصیف می کند؛ هر یک از اختلالات روانی به صورت یک سندرم یا الگوی رفتاری یا روانشناختی مهم بالینی تصور شده است که در یک فرد روی میدهد و با ناراحتی (یک علامت دردناک) یا ناتوانی (تخریب در یک یا چند زمینه مهم عملکرد) یا با افزایش قابل ملاحظه خطر مرگ ، درد ، ناراحتی و ناتوانی یا فقدان مهم آزادی ، همراه است.

به علاوه این سندرم یا الگو نباید صرفا یک پاسخ قابل انتظار و تایید شده فرهنگی در مقابل رویدادی خاص مثلا مرگ یک شخص مورد علاقه باشد. علت اصلی هر چه باشد فعلا باید آن را تظاهر یک اختلال کارکردی زیست شناختی رفتاری یا روانشناسی در فرد تلقی نمود.
 



از آنجا که اختلال روانی غالبا غیر عادی ، عجیب یا آزار دهنده است، نگاهها را به خود جلب میکند. واکنشهای متفاوتی در مقابل بروز آن ممکن است دیده شود. این واکنش میتواند به صورت خشم ، تنفر و اکراه ، ترس و سردرگمی همراه باشد. تمایل به درمان خواه وجود داشته باشد یا نداشته باشد بعد آزار دهندگی این اختلالات برای خود فرد و یا اطرفیان او وجود دارد. برخی از اختلالات به راحتی در زندگی شغلی و اجتماعی خود تاثیر گذاشته و عمدتا عملکرد او را مختل میسازند.




تاریخچه اختلالات روانی
آدمی همواره در مورد سلامت جسم ، روابط اجتماعی و جایگاه خود در این عالم نگران بوده است و در این زمینهها سوالات بسیاری مطرح کرده و پیرامون آنها نظریاتی ابراز داشته است. بعضی از این نظریات تقریبا جهان شمول به نظر میرسند و در بسیاری از مناطق دنیا و اکثر دورههای تاریخی دیده میشوند. طبق نظریههایی کهن که امروزه هم به چشم میخورد، اختلال روانی نتیجه عملکرد نیروهای ماوراء طبیعی و جادوئی مثل ارواح شرور و شیطان است. در جوامعی که این نظریه را باور داشتند، درمان به صورت جن گیری انجام میشد.

در تاریخ اختلالات روانی این عقیده نیز رواج داشته که آنها را ناشی اختلال کارکرد بدن میدانستند. در یونان باستان به درمان این اختلالات در معبد الهه سلامت میپرداختند. بقراط اهمیت مغز را در تبیین این اختلالات دریافت و درمان مبتنی بر استراحت ، استحمام و رژیم غذایی را توسعه بخشید. حرکت به سوی توجیهات منطقی در تبین رفتار را سقراط ، افلاطون و ارسطو تقویت کردند.

افلاطون رفتار پریشان را برخاسته از تعارضات درونی بین هیجان و عقل به شمار میآورد. برخورد به مبتلایان به این اختلالات خط سیری از برخورد غیر انسانی تا برخوردهای انسانیتر را شامل میشود. جنبش معطوف به درمان انسانیتر با این بیماران با کارهای فیلیپ پنیل آغاز شد. بتدریج تغییرات اصلاحیتر بیشتری آغاز و ادامه یافت و تحقیقات علمی در سبب شناسی ، طبقه بندی و درمان اختلالات انجام گرفت.
 



طبقه بندی اختلالات روانی
DSM IV راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی ، این اختلالات به شرح زیر طبقه بندی میکند:



عقب ماندگی ذهنی
اختلالات یادگیری (اختلال خواندن ، اختلال در ریاضیات ، اختلال در بیان کتبی)
اختلالات نافذ مربوط به رشد (اختلال اوتیستیک ، اختلال رت ، اختلال آسپرگر)
اختلالات کمبود توجه
اختلالات تغذیهای و خوردن شیرخوارگی واوان کودکی (هرزه خواری ، اختلال نشخوار)
اختلالات تیک (تیک توره ، تیک حرکتی یا صوتی مزمن ، تیک گداز)
اختلالات ارتباطی (اختلال زبان بیانی ، اختلال زبان دریافتی بیان مختلط ، لکنت زبان)
اختلالات دفعی (بیاختیاری ادراری ، بیاختیاری مدفوع)
سایر اختلالات دوران شیرخوارگی ، کودکی و نوجوانی (اختلال اضطراب جدایی ، گنگی انتخابی ، اختلال دلبستگی واکنشی ، اختلال حرکتی کلیشهای)
اختلالات نسیانی ، دلیریوم و دمانس
اختلالات مربوط به مصرف مواد
اسکیزوفرنی و سایر اختلالات سایکوتیک
اختلالات خلقی (افسردگی اساسی ، اختلالات دو قطبی و ...)
اختلالات اضطرابی (اختلال هراس ، جمع هراسی ، اختلال وسواسی ، جبری ، اختلال استرس پس از سانحه و ...)
اختلالات شبه جسمی (اختلال جسمانی کردن ، اختلال تبدیلی ، خود بیمار انگاری ، اختلال بدریختی بدن)
اختلالات ساختگی
اختلالات تجزیهای (فراوموشی تجزیه ای ، گریز تجزیهای ، اختلال شخصیت چند گانه و اختلال مسخ شخصیت)
اختلالات هویت جنسی و جنسیتی
اختلالات خواب
اختلالات کنترل تکانه (اختلال انفجار دورهای ، جنون دزدی ، جنون آتش افروزی ، قمار بازی بیمار گونه و وسواس کندن مو)
اختلال انطباقی
اختلالات شخصیتی (پارانوئید ، اسکیزوئید ، اسکیزوتایپی ، ضداجتماعی ، مرزی ، نمایشی ، خودشیفته ، دوری گزین ، وابسته و اختلال شخصیت وسواسی و جبری)
سبب شناسی اختلالات روانی
در بررسی علل مربوط به بروز اختلالات روانی از دیدگاههای مختلف به این مساله پرداخته شده است.
 



دیدگاه زیست شناختی
این دیگاه آشفتگیهای بدنی را علت اختلال روانی میداند. بینظمی در ژنها ممکن است سبب ساز بعضی رفتارهای غیر انطباقی باشد. دیگر تعیین کننده زیست شناختی رفتار ، مغز و دستگاه عصبی است. آشفتگی در بخشهای معینی از مغز میتواند اختلالات روانی را موجب شود. دستگاه غدد و عملکرد آنها نیز میتواند در بروز این دسته از اختلالات سهیم باشد.




دیدگاه روانکاوی
این دیدگاه که افکار و هیجانات را علل مهم رفتار میدانند، در سبب شناسی اختلالات روانی به شناسایی افکار و هیجانات ناآشکار که مسبب اساسی اختلالات هستند، تاکید میکند. از این دیدگاه پنج سال اول زندگی از لحاظ رشد سالم شخصیت یا بروز اختلالات حائز اهمیت است.




دیدگاه یادگیری
این دیدگاه که بر اهمیت یادگیری تاکید دارد معتقد است اختلالات روانی با پیوندهای یادگیری قابل توضیح هستند. در این دیدگاه سرمشق گیری ، تقویت کننده های مثبت و منفی و شرطی سازیها در بروز رفتارهای غیر عادی مورد استفاده قرار میگیرند.




دیدگاه شناختی
تمرکز دیدگاه شناختی بر شناخت فرد از محیط پیرامون خود متکی است. از این دیدگاه ناتوانی فرد در تشکیل شناختها و طرحواره های مناسب از ارتباط خود با محیط مشکلاتی را برای او بوجود میآورد. از دیگر دیدگاههای رایج دیدگاه های انسان گرایی ، هستی گرایی و دیدگاه اجتماعی است. درمان این دسته از اختلالات به دو شیوه کلی دارو درمانی و روان درمانی تقسیم بندی میشود. دارو درمانی توسط روانپزشک و روان درمانی توسط روانشناس صورت میگیرد. دیدگاه روان شناس در سبب شناسی اختلالات روانی رویکرد درمانی او را تعیین خواهد کرد. با اینحال امروزه بندرت یک روان شناس خود را مقید به یک دیدگاه خاص میکند و معمولا از ترکیبی از این دیدگاهها کاربرد دارند.

منبع :   دانشنامه رشد



به هر حال ، مروری بر تاریخچه روانشناسی – پس از پذیرش آن به عنوان یک علم – نشان میدهد که در طی 119سال، به پیشرفتهای زیادی نائل آمده است و در دهه اخیر ، روانشناسان( خاصه در کشورهای پیشرفته صنعتی) در ابعاد گوناگون حیات آ دمی به انجام دادن فعالیتهای پژوهشی، آموزشی و مشاوره ای اتغال دارند. بر اساس گزارش انجمن روانشناسی آمریکا که در سال 1993 انتشار یافته است، رشته های اصلی مورد علاقه " محققان" روانشناسی و درصد روانشناسانی که در هر یک از این رشته ها به فعالیت اشتغال دارند ، عبارتند از : روانشناسی رشد (1/25 درصد)، روانشناسی اجتماعی (6/21 درصد) ، روانشناسی آزمایشی( 18/15 درصد)، روانشناسی فیزیولوژیکی ( 4/8 درصد) ، روانشناسی شناختی ( 4/5درصد ) ، شخصیت (3/5 درصد ) ، و روانسنجی (8/4 درصد). از طرف دیگر ، بیشتر روانشناسانی که خدمات حرفه ای خود را در اختیار جامعه قرار داده اند، در یکی از چهار زمینه : روانشناسی بالینی (6/67 درصد) ، روانشناسی مشاوره ( 1/15 درصد) ، روانشناسی تربیت و مدرسه( 8/9 درصد) ، روانشناسی صنعتی – سازمانی (9/5 درصد) ، و سایر زمینه ها ( 6/1 درصد ) ، بکار اشتغال داشته اند. بر اساس همین گزارش ،" 33" درصد از روانشناسان در بخش خصوصی، "22" درصد در بیمارستانها و کلینیک ها ،"27" درصد در کالج ها و دانشگاه ها ، "4" درصد در مدارس ابتدایی و دبیرستان ها ، "6" درصد در امور تجاری و دستگاههای دولتی و بالاخره "8" درصد نیز در سایر محل ها به فعالیت و کار اشتغال داشته اند.



تحول روانشناسي نوين

با گفتن اينكه روانشناسي هم يكي از قديمي ترين نظامهاي علمي و هم يكي از جديدترين آنهاست، ما با يك تناقض، يك تضاد آشكار شروع ميكنيم. ما همواره از رفتار خودمان در شگفت بوده ايم و انديشه هاي مربوط به ماهيت انسان بسياري از كتابهاي مذهبي و فلسفي ما را پر كرده است. حتي در قرنهاي چهارم و پنجم پيش از ميلاد مسيح، افلاطون، ارسطو و ديگر دانشمندان يونان باستان با بسياري از مسائلي كه روانشناسان امروزي با آنها سروكار دارند دست و پنجه نرم ميكردند، مسائلي مانند حافظه، يادگيري، انگيزش، ادراك، خواب ديدن و رفتار نابهنجار. بنابراين، در موضوع روانشناسي بين گذشته و حال يك استمرار بنيادي وجود داشته است.
اگرچه پيشينه مناديان انديشه ورز روانشناسي به قدمت هر نظام علمي ديگري است، گفته شده كه رويكرد نوين به روانشناسي از سال 1879، يعني اندكي بيش از صد سال پيش، شروع شده است.
تا ربع آخر قرن نوزدهم فيلسوفان ماهيت انسان را از راه گمانه زني، كشف و شهود و تعميم مبتني بر تجارب محدود خود مطالعه ميكردند. دگرگوني زماني رخ داد كه فيلسوفان كاربرد ابزارها و روشهايي را كه موفقيت آنها قبلاً در علوم طبيعي و زيست شناسي ثابت شده بود براي يافتن پاسخگويي به پرسشهاي طرح شده در مورد ماهيت انسان آغاز كردند.
تنها زماني كه پژوهشگران براي مطالعه ذهن به مشاهدات دقيقاً كنترل شده و آزمايشگري روي آوردند روانشناسي هويتي مستقل از ريشه هاي فلسفي اش كسب كرد.
علم جديد روانشناسي براي مطالعه موضوع خود به ايجاد روشهاي دقيقتر و عينيتري نيازمند بود. پس از جدا شدن از فلسفه، بخش مهم تاريخ روانشناسي، داستان پالايش مداوم ابزارها، فنون و روشهاي مطالعه بوده است تا در پرسشهايي كه روانشناسان مي پرسند و پاسخهايي كه به دست مي آورند به دقت و عينيت بيشتري دست يابند. اگر بخواهيم مسائل پيچيده اي را كه امروز روانشناسي را تعريف و تقسيم ميكنند درك كنيم، نقطه مناسب براي شروع مطالعه تاريخ اين رشته قرن نوزدهم است، يعني زماني كه روانشناسي به يك نظام مستقل با روشهاي پژوهش و استدلالهاي نظري خاص خود تبديل شد.
فيلسوفان قديم، نظير افلاطون و ارسطو، به مسائلي علاقه مند بودند كه هنوز هم از توجه عام برخوردارند، اما رويكرد آنان به اين مسائل با روش روانشناسان امروزي كاملاً متفاوت بود. آن دانشمندان، به معني امروزي كلمه، روانشناس بودند. بنابراين، ما انديشه هاي آنان را فقط تا حدي كه بهطور مستقيم به بنيانگذاري روانشناسي نوين مربوط شود بررسي خواهيم كرد.
پس از آنكه نظام علمي جديد آغاز به كار كرد، به بالندگي رسيد؛ و اين توفيق مخصوصاً در ايالات متحده حاصل شد كه در جهان روانشناسي موقعيت برتري را احراز كرده بود و تا به امروز نيز آن منزلت را حفظ كرده است. متجاوز از نيمي از روانشناسان جهان در ايالات متحده كار ميكنند و بسياري از روانشناسان ساير كشورها نيز دست كم بخشي از آموزشهاي خود را در ايالات متحده دريافت كرده اند. همچنين سهم مهمي از ادبيات روانشناسي جهان در ايالات متحده انتشار مييابد.
انجمن روانشناسي آمريكا (اي،پي،اي) كه با 26 عضو مؤسس پا گرفت در 1930 حدود 1100 نفر عضو داشت و تا سال 1995 تعداد اعضاي آن به بيش از 100000 نفر رسيد.
انفجار جمعيت روانشناسان با انفجار اطلاعات مربوط به گزارشهاي تحقيقي، مقاله هاي نظري و بررسي آثار و آراء، بانكهاي اطلاعاتي كامپيوتري، كتابها، فيلمها، نوارهاي ويدئو و ساير منابع انتشاراتي همراه بوده است. براي روانشناسان همگام شدن با رشد اطلاعات خارج از زمينه تخصصيشان روزبه روز مشكلتر ميشود.
روانشناسي نه تنها از نظر كارورزان، پژوهشگران، دانشمندان و ادبيات منتشر شده، بلكه از لحاظ تأثير آن بر زندگي روزمره ما نيز رشد كرده است. صرفنظر از سن، شغل، يا علايق، زندگي شما به گونهاي از كار روانشناسان تأثير ميپذيرد.
علاقه روانشناسان به تاريخ رشته خود سبب شده است كه تاريخ روانشناسي به عنوان يك زمينه تحصيلي درآيد. همانگونه كه روانشناساني هستند كه در مسائل اجتماعي، داروشناسي رواني، يا تحول نوجواني داراي تخصص اند، روانشناساني نيز وجود دارند كه در زمينه تاريخ روانشناسي متخصص هستند.
بعضي از روانشناسان بر كاركردهاي شناختي تأكيد ميكنند، بعضي به نيروهاي ناهشيار علاقه مندند و ديگران فقط با رفتار آشكار يا با فرآيندهاي فيزيولوژي و زيستي شيميايي سروكار دارند. زمينه هاي علمي فراواني در روانشناسي نوين وجود دارند كه به نظر ميرسد با هم وجه اشتراك زيادي نداشته باشند به جز اينكه همه آنها علاقه مندند به ماهيت يا كردار انسان هستند و هريك با رويكردي به كار ميپردازند كه ميكوشد به گونه اي علمي جلوه كند.
انواع گوناگون روانشناسان، با توافق بر تأثير گذشته در شكل دادن حال، روش مشابهي را به كار ميگيرند. براي مثال، روانشناسان باليني ميكوشند تا شرايط فعلي مراجعانشان را با بررسي دوران كودكي و تعيين نيروها و رويدادهايي كه ممكن است باعث نحوه خاص رفتار يا فكر كردن آنان شده باشد درك كنند. با جمع آوري شرح حال بيماران، اين روانشناسان تكامل زندگي مراجعانشان را بازسازي ميكنند و اغلب با طي اين فرآيند قادر ميشوند تا رفتارهاي فعلي مراجعان را تبيين كنند.
روانشناسان رفتاري نيز تأثير گذشته را در شكل دادن رفتار فعلي ميپذيرند. آنان معتقدند كه رفتار به وسيله تجربه هاي قبلي مربوط به شرطي شدن و تقويت تعيين ميشود؛ به سخن ديگر، وضع فعلي شخص ميتواند به وسيله تاريخچه زندگي او تبيين شود.
علمي مثل روانشناسي در خلاء تحول نمييابد و فقط در معرض تأثيرات دروني قرار ندارد. روانشناسي بخشي از فرهنگ بزرگتر است و بنابراين در معرض تأثيرات بيروني كه ماهيت و جهت آن را شكل ميدهند قرار ميگيرد. درك تاريخ روانشناسي بايد بافتي را كه در آن، نظام روانشناسي از آن سر بر ميآورد و تكامل مييابد در نظر بگيرد؛ يعني انديشه هاي غالب در علم زمان (روح زمان يا حال و هواي روشنفكري زمانها) و نيروهاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي موجود (آلتمن، 1987؛ فيورو موتو، 1989).



تأسيس رسمي روانشناسي

در نيمه قرن نوزدهم، روشهاي علوم طبيعي براي تحقيق درباره پديده هاي ذهني محض به طور معمول به كار ميرفتند. تا اين زمان فنون لازم تدوين، ابزارهايي طراحي، كتابهاي مهمي نوشته و علايق گستردهاي برانگيخته شده بودند. فلسفه تجربه گرايي بريتانيايي و فعاليتهاي ستاره شناسي اهميت حواس را مورد تأكيد قرار ميدادند و دانشمندان آلماني چگونگي كاركرد حواس را توصيف ميكردند. روح اثباتگرايي زمان، هماهنگي بين اين دو خط فكري را تشويق ميكرد. اما چيزي كه هنوز كم بود وجود كسي بود كه آنها را به هم نزديك سازد و در يك كلمه، علم نوين را بنيانگذاري كند. اين گام نهايي توسط ويلهلم وونت برداشته شد.
وونت بنيانگذار روانشناسي به عنوان يك نظام علمي رسمي است. وي اولين آزمايشگاه را تأسيس كرد، سردبير نخستين مجله روانشناسي بود و روانشناسي آزمايشي را به عنوان يك علم آغاز كرد. زمينه هايي را كه مورد پژوهش قرار داد ـ ازجمله احساس و ادراك، توجه، احساس دروني، واكنش و تداعي ـ فصلهاي اساسي كتابهاي درسي شدند كه مي بايست نوشته شوند. اينكه تاريخ روانشناسي پس از وونت شاهد مخالفتهاي زيادي درباره ديدگاه روانشناسي او بوده است از موفقيتها و خدمتهاي وي به عنوان بنيانگذار روانشناسي چيزي نميكاهد.
در هرحال وونت از روي عمد به پايه گذاري يك علم نوين اقدام كرد. او در پيشگفتار جلد اول اصول روانشناسي فيزيولوژيكي خود (1874ـ1873) چنين نوشت: «كاري كه در اينجا به همگان ارائه ميدهم كوششي براي به وجود آوردن قلمرو نويني از علم است». هدف وونت اين بود كه روانشناسي را به عنوان يك علم مستقل رواج دهد. با وجود اين، لازم به تكرار است كه هرچند وونت را پايه گذار روانشناسي ميدانند، او آن را ابداع نكرد. روانشناسي، چنانكه ديديم، از يك مسير طولاني كوششهاي خلاق به ظهور پيوست.
ويلهلم وونت، به عنوان بنيانگذار علم جديد روانشناسي، يكي از مهمترين چهره هاي اين رشته است. نسلهايي از دانشمندان و دانشجويان براي اينكه تاريخ روانشناسي را بفهمند تحصيل خود را با پرداختن به برخي از ويژگيهاي كلي وونت شروع كردند. با وجود اين، پس از گذشت بيش از يك قرن از زماني كه وونت روانشناسي را بنيانگذاري كرد، روانشناسان براساس داده هاي جديد و پالايش داده هاي مشهور، به اين نتيجه رسيدند كه ديدگاه پذيرفته شده درباره نظام وونت اشتباه بوده است. وونت كه هميشه از «بد فهميده شدن و بد معرفي شدن» ميترسيد، درست به همين سرنوشت دچار شد (بالدوين، 1980، ص. 301).




مكتبهاي فكري در تكامل روانشناسي نوين

در خلال سالهاي اوليه تكامل روانشناسي به عنوان يك نظام علمي مستقل، يعني در ربع آخر قرن نوزدهم، جهت روانشناسي جديد به مقدار جديدي به وسيله ويلهلم وونت، يك روانشناس آلماني، كه انديشه هاي مشخصي درباره چگونگي شكل اين علم جديد ـ علم جديد او ـ داشت تحت تأثير قرار گرفت . او هدفها و موضوع، روش پژوهش و عناويني كه بايد مورد پژوهش قرار ميگرفتند را تعيين كرد. البته او تحت تأثير روح زمان خود و جريانهاي فكري موجود در فلسفه و روانشناسي قرار داشت. با وجود اين، وونت در نقش خود به عنوان عامل روح زمان خطوط فكري گوناگون فلسفي و علمي را درهم ادغام كرد. به اين دليل كه او هدايت كننده امري اجتناب ناپذير بود روانشناسي براي مدتي در تصور او شكل گرفت.
مدتي نگذشته بود كه اوضاع تغيير كرد. در بين روانشناسان كه تعدادشان رو به افزايش بود اختلاف نظر بروز كرد. انديشه هاي تازه در ساير علوم و در فرهنگ عموم رو به پيشرفت بود. با انعكاس يافتن اين جريانهاي جديد فكري، بعضي از روانشناسان با طرز فكر وونت در مورد روانشناسي مخالفت كردند و نظرهاي خود را ابراز داشتند. با شروع قرن بيستم، چندين نظام و مكتب فكري به سختي با يكديگر همزيستي داشتند. در اساس ميتوانيم آنها را تعاريف مختلف ماهيت روانشناسي بدانيم.
اصطلاح مكتب فكري در روانشناسي به گروهي از روانشناسان اطلاق ميشود كه از نظر مسلكي يا ايدئولوژيكي و گاه جغرافيايي، به رهبر يك نهضت ملحق ميشوند. اعضاي يك مكتب فكري نوعاً رويكرد نظري يا عملي مشتركي دارند و بر روي مسائل مشابهي كار ميكنند. ظهور مكتبهاي فكري مختلف و از بين رفتن و جانشين شدن آنها به وسيله مكتبهاي ديگر يكي از ويژگيهاي چشمگير تاريخ روانشناسي است.
اين مرحله از تحول يك علم، وقتي كه هنوز به مكاتب فكري مختلف تقسيم شده است، مرحله پيش پارادايمي خوانده ميشود (كوهن، 1970). (پارادايم، كه يك الگو يا سرمشق است يك راه پذيرفته شده براي تفكر است كه براي يك دوره معين سؤالهاي اساسي و پاسخهاي آنها را براي پژوهشگران آن رشته فراهم ميآورد). زماني به مرحله بالغتر يا پيشرفته تر يك علم ميرسيم كه ديگر آن علم به وسيله مكاتب فكري مشخص نميشود؛ يعني اكثريت اعضاي آن رشته بر مباحث نظري و روش شناسي توافق دارند. در آن مرحله، يك پارادايم يا يك الگوي مشترك تمام رشته را تعريف ميكند و ديگر واقعيتهاي رقيب وجود نخواهند داشت.
ما در تاريخ فيزيك شاهد كاربرد پارادايمهايي بوده ايم. مفهوم مكانيسم گاليله ـ نيوتوني حدود 300 سال مورد پذيرش فيزيكدانان بود و در خلال اين مدت تمام پژوهشهاي فيزيك در آن چارچوب انجام ميگرفت. اما وقتي كه اكثريت دانشمندان و كساني كه در يك رشته علمي كار ميكنند راه جديدي براي نگاه كردن به موضوع آن علم يا كار كردن در آن رشته پيدا كردند پارادايم موجود ميتواند تغيير كند. در فيزيك وقتي كه پارادايم اينشتني جانشين پارادايم گاليله ـ نيوتوني شد اين امر به وقوع پيوست. اين جانشيني يك پارادايم با پارادايم ديگر را ميتوان به عنوان يك «انقلاب علمي» تصور كرد (كوهن، 1970).
روانشناسي هنوز به مرحله پارادايمي نرسيده است. در تمام طول تاريخ روانشناسي، روانشناسان در جستجوي تعاريف مختلف و قبول و رد آنها بوده اند. اما هيچ نظام يا ديدگاهي در به وحدت رساندن مواضع مختلف موفق نبوده است. جورج ميلر يكي از پيشروان شناختي گفته است «هيچ روش يا فن معياري رشته روانشناسي را وحدت نبخشيده و هيچ اصل علمي بنيادي قابل مقايسه با قوانين حركت نيوتن با نظريه تكامل داروين متصور نبوده است. (ميلر، 1985، ص 42).
تنها چيزي كه روانشناسان ممكن است در مورد آن توافق نظر داشته باشند اين است كه «روانشناسي امروز از هر وقت ديگري در طول قرون گذشته نامتجانس تر و توافق نظر درباره ماهيت آن بيشتر از هميشه نامتصور است» (ايوانز، سكستون و كاد والادر، 1992).
ساير روانشناسان هم نظري مشابه اين ديدگاه ميدهند. «با نزديك شدن به پايان قرن (بيستم)، هيچ چارچوب يكپارچه يا مجموعه اصولي كه رشته روانشناسي را تعريف و پژوهش را هدايت كند باقي نمانده است» (چييسا، 1992، ص 308).
«روانشناسي... يك نظام منفرد نيست بلكه مجموعهاي از مطالعات با ساختهاي گوناگون است» (كاچ، 1993، ص 902). «روانشناسي آمريكا خود را پاره پاره شده در بين جناحهاي متنازع ميبيند» (ليهي 1992، ص 308). رشته تكه پاره باقي ميماند به صورتي كه هر گروه به جهت گيري نظري و روش شناسي خود چسبيده است و با فنون مختلف به مطالعه ماهيت انسان روي ميكند و خود را با اصطلاحات، نشريات مكتب فكر خود ارتقاء ميبخشد.
هركدام از مكاتب فكري اوليه روانشناسي نهضتي اعتراض آميز و انقلابي عليه موضوع سازمان يافته غالب زمان بود. هر مكتب كمبودهاي نظام قبلي را بزرگ جلوه ميداد و تعاريف، مفاهيم و راهبردهاي پژوهشي تازهاي را براي اصلاح ضعفهاي موردنظر پيشنهاد ميداد. هنگامي كه مكتب فكري جديدي توجه جامعه علمي را جلب مينمود ديدگاه قبلي طرد ميشد. اين تناقضهاي فكري بين موضعهاي قديم و جديد با سرسختي زياد از هر دو طرف به منازعه كشيده ميشد.
اغلب، رهبران مكتب قديميتر هرگز به ارزش نظام جديد اعتقاد پيدا نميكردند. اين رهبران، كه معمولاً مسنتر بودند، از نظر عاطفي و ذهني، بيش از آن به موضوع خود وابسته بودند كه تغيير كنند. پيروان جوانتر و كمتر وابسته به مكتب قديمي به انديشه هاي مكتب جديد جذب ميشدند و از آن حمايت ميكردند و به ديگران اجازه ميدادند تا به رسوم خود پايبند بمانند و در انزواي رو به افزايش خود كار كنند.
ماكس پلانك فيزيكدان آلماني نوشت «يك حقيقت علمي تازه با متقاعد كردن مخالفان و وادار ساختن آنان به ديدن نور حقيقت پيروز نميشود، بلكه پيروزي آن به اين دليل است كه مخالفانش سرانجام ميميرند و نسل جديدي رشد ميكند كه با آن آشناست» (پلانك، 1949، ص. 33).
چارلز داروين به يكي از دوستانش نوشت «چقدر خوب ميشد كه همه دانشمندان در شصت سالگي مي مردند، زيرا بعد از اين سن مطمئناً با تمام مكاتب نو مخالفت ميكنند» (به نقل بورستين، 1983، ص 468).
تسلط حداقل بعضي از مكاتب فكري موقتي بوده، اما هركدام از آنها در تحول روانشناسي نقشي حياتي ايفا كرده است. اگرچه تقسيم بندي در روانشناسي امروز شباهت كمي به نظامهاي قبلي دارد، هنوز نفوذ مكاتب مختلف را ميتوان در روانشناسي معاصر ديد، زيرا باز هم آئينهاي تازه جانشين آئينهاي قديمي ميشوند.
نقش مكاتب فكري در روانشناسي با داربست هايي كه به بالا رفتن ساختمانهاي بلند كمك ميكنند مقايسه شده است (هايدبردر،1 1993). بدون داربستي كه بتوان بر روي آن كاركرد ساختمان نميتواند ساخته شود، اما خود داربست باقي نميماند؛ زماني كه ديگر نيازي نيست داربستها جمع ميشوند. به همين قياس، ساختار روانشناسي امروز، در چارچوب و خطوط راهنمايي (داربستهايي) كه به وسيله مكاتب فكري پايه گذاري شده اند ساخته شده است.
برحسب تحول تاريخي مكاتب فكري است كه پيشرفت موجود در روانشناسي را به بهترين وجه ميتوان درك كرد. مردان و زنان بزرگ كمكهاي الهام بخشي نموده اند، اما اهميت كار آنان هنگامي آشكار ميشود كه در زمينه انديشه هايي كه قبل از انديشه هاي آنان بيان شده ـ انديشه هايي كه براساس آن انديشه خود را ساخته اند ـ و كارهايي كه بعد از كارهاي آنان صورت گرفته است مورد بررسي قرار گيرند.



خدمتهاي تجربه گرايي به روانشناسي

با توسعه تجربه گرايي، فلاسفه رويكردهاي گذشته نسبت به دانش را كنار گذاشتند. هرچند آنان هنوز هم با بسياري از همان مسائل سر و كار داشتند، اما رويكرد آنان به اين مسائل جزءنگري، ماشين گرايي و اثبات گرايي بود.
تأكيدهاي تجربه گرايي را مجدداً مورد توجه قرار دهيد:

 نقش اوليه فرآيندهاي احساسي، تجزيه تجربه هاي هشيار به عناصر، تركيب عناصر براي تشكيل تجارب پيچيده از راه مكانيسم تداعي و عطف توجه به فرآيندهاي هشيار. نقش عمده اي كه تجربه گرايي در شكل دادن به علم نوين روانشناسي بازي كرد به زودي روشن خواهد شد. خواهيم ديد كه مسائل مورد علاقه تجربه گرايان موضوع اصلي روانشناسي را تشكيل داد.
تا نيمه قرن نوزدهم، فلسفه آنچه را در توان داشت انجام داده بود. توجيه نظريهاي براي يك علم طبيعي ماهيت انسان استقرار يافته بود. آنچه لازم بود تا اين نظريه را به واقعيت تبديل كند يك برخورد آزمايشي با موضوع بود و اين كار ميرفت تا تحت نفوذ فيزيولوژي آزمايشي با فراهم كردن انواع آزمايشهايي كه مبناي روانشناسي نوين را پي ريزي كرد ايجاد شود.




پيشرفتهايي در فيزيولوژي اوليه

پژوهشهاي فيزيولوژيكي كه روانشناسي نوين را تحرك بخشيد و به آن جهت داد دستاورد اواخر قرن نوزدهم است. كوشش در اين زمينه نيز مانند همه زمينه هاي ديگر پيشينه خود را داشت، يعني كارهاي اوليهاي كه زيربناي فيزيولوژي قرار گرفتند. فيزيولوژي درخلال سالهاي دهه 1830 به صورت يك رشته علمي مبتني بر آزمايش درآمد و اين كار در وهله نخست تحت نفوذ يوهانس مولر فيزيولوژيست آلماني (1858ـ1801)، كه از به كار بستن روشهاي آزمايشي در فيزيولوژي جانبداري ميكرد، صورت پذيرفت.




پژوهش درباره كاركردهاي مغز

چندين نفر از فيزيولوژيستهاي اوليه خدمتهاي قابل توجهي به مطالعه درباره كاركردهاي مغز كرده بودند. كار آنان به سبب كشف مناطق خاص مغز و توسعه روشهاي تحقيق كه بعدها به طور گسترده اي در روانشناسي فيزيولوژيكي به كار بسته شد براي روانشناسي اهميت دارد. يكي از پيشروان پژوهش درباره رفتار بازتابي يك پزشك اسكاتلندي به نام مارشال هال (1857ـ1790) بود كه در لندن كار ميكرد. هال مشاهده كرد چنانچه پايانه هاي عصبي حيواناتي كه سرشان از تن جدا شده است در معرض تحريك قرار گيرند تا مدتي به حركت خود ادامه ميدهند او چنين نتيجه گرفت كه سطوح مختلف رفتار به قسمتهاي مختلف مغز و نظام عصبي وابسته است. او به ويژه چنين فرض كرد كه حركت ارادي به مخ، حركت بازتابي به نخاع، حركت غيرارادي به تحريك مستقيم ساختمان عضلاني و حركت تنفسي به مغز تيره مربوط است.
تجربه گرايان بريتانيايي استدلال كرده بودند كه احساس تنها منبع دانش ماست. بسل ستاره شناس اهميت احساس و ادارك را در خود علم نشان داده بود. فيزيولوژيستها ساخت و كاركرد حواس را تعريف ميكردند. اكنون وقت آن رسيده بود كه اين راه ورود به ذهن، يعني تجربه ذهني و ذهن گرايانه احساس، مورد آزمايش قرار گيرد و به كميت درآيد. براي پژوهش درباره جسم فنون لازم فراهم شده بود، اكنون براي پژوهش درباره ذهن اينگونه فنون توسعه مييافتند. روانشناسي آزمايشي آماده شروع شدن بود.




آغاز روانشناسي آزمايشي

چهار دانشمند به طور مستقيم مسؤول كاربردهاي اوليه روش آزمايشي درباره ذهن، يعني موضوع روانشناسي، بودند: هرمان فون هلمهولتز، ارنست وبر، گستاو تئودور فخنر و ويلهلم وونت همه اين چهار نفر آلماني بودند، در فيزيولوژي آموزش ديده بودند و از پيشرفتهاي قابل توجه علوم آگاهي داشتند.
چرا آلمان؟ در قرن نوزدهم، تفكر علمي در بيشتر كشورهاي اروپاي غربي به ويژه انگلستان، فرانسه و آلمان رو به توسعه بود. هيچيك از اين كشورها نسبت به ابزارهاي علمي موردنظر كه به كار گرفته ميشدند، جاه طلبي، حساسيت، يا خوشبيني انحصارطلبانه نداشتند. پس چرا روانشناسي آزمايشي از آلمان شروع شد، نه در انگلستان يا فرانسه؟ به نظر ميرسد پاسخ سؤال اين باشد كه ويژگيهاي يگانه اي وجود داشت كه علم آلماني را به صورت زمين حاصلخيزتري براي روانشناسي نوين درآورده بود.
تاريخ فكري آلمان در طول يك قرن، راه را براي علم روانشناسي آزمايشي هموار كرده بود. فيزيولوژي آزمايشي به گونه اي استوار استقرار يافته و تا درجه اي شناخته شده بود كه در انگلستان و فرانسه تا بدين حد پيشرفت نكرده بود. آنچه كه خلق و خوي آلماني ناميده ميشود با نوع توصيفها و رده بنديهاي موردنياز علوم زيست شناسي، جانورشناسي و فيزيولوژي تناسب داشت. در فرانسه و انگلستان رويكرد قياسي و رياضي به علم اولويت داشت، درحالي كه در آلمان، با تأكيد بر گردآوري هشيارانه، كامل و دقيق واقعيتهاي قابل مشاهده، رويكرد استقرائي پذيرفته شده بود.
 



روانشناسي باليني

علاوه بر تلاشهاي ويتمر در دانشگاه پنسيلوانيا براي به كار بستن روانشناسي در سنجش و درمان رفتار نابهنجار، دو كتاب عزم اوليه در اين رشته را فراهم ساختند. ذهني كه خود را يافت (1908) نوشته كليفورد بيرز كه قبلاً بيمار رواني بوده، محبوبيت زياد پيدا كرده و توجه همگان را به نياز به برخورد انساني با افراد بيمار رواني برانگيخت.
رواندرماني هوگو مونستر برگر (1909) نيز كه افراد زيادي آن را ميخواندند، فنون درمان براي انواع اختلالات رواني را توصيف ميكرد. اين كتاب با نشان دادن راههاي خاصي كه بدان طريق ميتوان به افراد پريشان حال كمك كرد، روانشناسي باليني را ترويج ميكرد.
ويليام هيلي، روانپزشك شيكاگو، اولين درمانگاه راهنمايي كودك را در 1909 تأسيس كرد. ديري نگذشت كه تعداد زيادي از اين درمانگاهها داير شدند. هدف آنها اين بود كه اختلالات كودكي را زودتر درمان كنند تا اينكه اين مشكلات به صورت آشفتگيهاي جديتر در بزرگسالي تبديل نشوند. اين درمانگاهها از رويكرد تيمي كه ويتمر معرفي كرده بود استفاده ميكردند. در اين شيوه، روانشناسان، روانپزشكان و مددكاران اجتماعي تمام جنبه هاي مشكل بيمار را ارزيابي و درمان ميكنند.
انديشه هاي زيگموند فرويد در رشد روانشناسي باليني مهم بودند و اين رشته را به فراتر از اساس آنكه در درمانگاه ويتمر بود پيش برد. كار فرويد در مورد تحليل رواني بخشهايي از نظام روانشناسي و عامه آمريكا را مجذوب ـ و بعضاً خشمگين ـ ساخت. انديشه هاي او روانشناسان باليني را با اولين فنون روانشناختي درماني خاص خود مجهز ساخت.
برخلاف اين رويدادها، روانشناسي باليني آهسته پيش ميرفت و تا سال 1940 هنوز يك بخش فرعي از روانشناسي بود. براي بزرگسالان پريشان حال، تسهيلات درماني معدودي وجود داشت و درنتيجه، فرصتهاي شغلي براي روانشناسان باليني اندك بود. هيچ برنامه آموزشي براي تربيت روانشناسان باليني وجود نداشت و وظايف آنان بهطوركلي به اجراي آزمونها محدود ميشد.
در 1941 كه ايالات متحد در جنگ جهاني دوم وارد شد، وضعيت تغيير كرد. بيش از هر چيز ديگر اين رويداد بود كه روانشناسي باليني را زمينه تخصصي عمده و پويا ساخت كه تاكنون چنين بوده است. ارتش براي چند درصد روانشناس باليني كه براي درمان آشفتگيهاي هيجاني در بين كاركنان نظامي نياز بود، برنامه هاي آموزشي ايجاد كرد.
پس از جنگ نياز به روانشناسان باليني حتي بيشتر بود. مديريت سربازان از جنگ برگشته خود را مسؤول بيش از 40000 كهنه سرباز با مسائل روانپزشكي يافت. بيش از 3 ميليون نفر ديگر به مشاوره حرفهاي و شخصي نياز داشتند تا به آنان كمك شود به راحتي به زندگي شخصي (غيرنظامي) برگردند. حدود 315000 كهنه سرباز به مشاوره نياز داشتند تا به آنان كمك كنند با ناتواناييهاي حاصل از زخمهاي جنگ سازگاري پيدا كنند. نياز به افراد متخصص بهداشت رواني حيرت آور و خيلي بيش از امكانات موجود بود.
مديريت سربازان از جنگ برگشته (VA) براي كمك به تأمين اين نياز بودجه اي را به برنامه هاي تحصيلات تكميلي در دانشگاهها اختصاص داد و به دانشجويان تحصيلات تكميلي كه حاضر بودند پس از اتمام تحصيلات خود در بيمارستانها و درمانگاههاي VA كار كنند كمك هزينه تحصيلي پرداخت كرد. اين برنامه ها نوع بيماراني را كه معمولاً روانشناسان باليني درمان ميكردند تغيير داد. پيش از جنگ، بيشتر كار آنان با كودكان بزهكار و مسائل سازگاري بود، اما نيازهاي پس از جنگ كهنه سربازان به اين معني بود كه بيشتر كساني كه درمان ميشدند بزرگسالاني با مسائل هيجاني شديدتر بودند. VA (اينك بخش امور كهنه سربازان) هنوز هم تنها نهادي است كه بيشترين روانشناسان را در ايالات متحده استخدام ميكند و تأثير آن بر رشته روانشناسي باليني زياد بوده است (مور، 1992؛ وندن باس، كامينگز، ديلئون، 1992).
روانشناسان باليني در مراكز بهداشت رواني، مدارس، تجارت و فعاليتهاي خصوصي، نيز اشتغال دارند. امروز روانشناسي باليني بزرگترين رشته از زمينه هاي كاربردي است و بيش از يك سوم دانشجويان تحصيلات تكميلي در برنامه هاي باليني ثبت نام ميكنند. هفت بخش از بزرگترين هشت بخش در (انجمن روانشناسي آمريكا) به مسائل بهداشت رواني هم در زمينه دانشگاهي و هم در زمينه كاربردي اختصاص دارند. نزديك به 70 درصد اعضاي انجمن روانشناسي آمريكا در زمينه هايي كار ميكنند كه جهتگيري خدمات بهداشتي دارند (شاپيرو و ويگينز، 1994). در 1993، مجله پول روانشناسي را در بين 50 حرفه بالا رديف چهارم و پر بركتترين اشتغال در قرن بيستويكم، فهرست كرد (ويگينز، 1994).




مفاهيم شخصيتگرايانه و طبيعتگرايانه تاريخ علمي

براي تبيين اينكه چگونه علم روانشناسي تحول يافت دو رويكرد ميتوان برگزيد: نظريه شخصيتگرايانه و نظريه طبيعتگرايانه.



نظريه شخصيت گرايانه تاريخ علمي
نظريه شخصيتگرايانه تاريخ علمي بر انبوه پيشرفتها و خدمات افراد خاص تأكيد مي ورزد. طبق اين نظر، پيشرفتها و تغييرات مستقيماً به اراده و نيروي اشخاص منحصر به فردي كه به تنهايي تاريخ را رقم زده و تغيير داده اند نسبت داده ميشود. بنابراين، طبق اين نظريه، ناپلئونها، هيتلرها، يا داروينها محركان و شكل دهندگان رويدادهاي تاريخي عظيم بوده اند.
طبق مفهوم شخصيتگرايانه بدون ظهور اين شخصيتها وقايع تاريخي به وقوع نميپيوستند. اين نظريه چنين نتيجه ميگيرد كه درواقع اشخاص زمانها را ميسازند.
در اولين نگاه به نظر ميرسد كه علم درواقع كار مردان و زنان خلاق و باهوشي است كه جهت آن را تعيين كردهاند. ما غالباً هر دوره را با نام فردي كه اكتشافها، نظريه ها، يا ساير خدماتش معرف آن دوره است تعريف ميكنيم. ما از فيزيك «انیشتینی»، يا مجسمه سازي «ميكل آنژي» صحبت ميكنيم. واضح است كه افراد هم در علم و هم در فرهنگ عمومي تغييرات مهم (گاه دردناك) به وجود آورد ه اند كه جريان تاريخ را تغيير داده است.
بنابراين، نظريه شخصيتگرايانه داراي امتيازهايي است، اما آيا براي تبيين تحول يك علم يا يك جامعه كافي است؟ نه. بيشتر اوقات كار دانشمندان و فلاسفه در طول زندگي آنها مورد غفلت قرار گرفته يا سركوب شده و بعدها مورد پذيرش واقع شده است.
اين رويدادها نشان ميدهند كه جو فرهنگي يا رواني دورانها ميتواند تعيين كند كه يك انديشه مورد پذيرش واقع شود يا طرد گردد مورد ستايش واقع شود يا مورد اهانت قرار گيرد. تاريخ علوم مملو از موارد زيادي از طرد اكتشافها و بينشهاي نو است. حتي بزرگترين متفكران و مخترعان به وسيله نيروي زمينهاي كه روح زمان خوانده شده، يعني جو يا روح روشنفكري، با محدوديت روبه رو شده است.
پذيرش و كاربرد يك اكتشاف ممكن است به وسيله الگوي فكري غالب محدود شود، اما انديشه اي كه براي يك زمان يا در يك مكان زيادتر از اندازه عجيب يا نامتعارف است ميتواند در يك قرن بعد يا در نسل بعد به آساني مورد پذيرش قرار گيرد. اغلب تغيير آهسته قاعده پيشرفت علمي است.




نظريه طبيعتگرايانه تاريخ علمي
بنابراين اين تصور كه شخصيتها سازنده زمان هستند كاملاً درست نيست. شايد همانگونه كه نظريه طبيعتگرايانه تاريخ ميگويد زمان شخصيتها را ميسازد، يا حداقل زمينه را براي پذيرش آنچه شخص بيان مي دارد ممكن ميكند. مادام كه روح زمان و ساير نيروهاي اجتماعي كه توصيف كرديم براي انديشه تازه يا رويكرد جديد آماده نباشد، كسي به حرف مدافع يا به وجود آورنده آن انديشه توجه نخواهد كرد، آن را نخواهد شنيد، يا به او خواهند خنديد يا حتي به مرگ محكومش خواهند كرد؛ اين نيز به روح زمان وابسته است.
براي مثال، نظريه طبيعتگرايانه چنين پيشنهاد ميكند كه اگر چارلز داروين در جواني مرده بود، باز هم در اواسط قرن نوزدهم كس ديگري يك نظريه تكامل ارائه ميداد. دانشمند ديگري يك نظريه تكامل را مطرح ميكرد (اگرچه الزاماً عين نظريه داروين نبود)، زيرا جو روشنفكري آن زمان راه تازه اي را براي توجيه تبار نوع انسان ميطلبيد.
اثر بازداري يا به تأخيراندازي روح زمان نه تنها در سطح فرهنگي بلكه در درون خود علم، جايي كه آثارش ميتواند حتي قطعيتر باشد، نيز عمل ميكند. همان گونه كه گفتيم، موارد زيادي از اكتشافهاي علمي وجود دارند كه براي مدت مديدي مسكوت مانده و آنگاه دوباره كشف و مورد تمجيد قرار گرفته اند. براي نمونه، مفهوم پاسخ شرطي ابتدا در سال 1763، به وسيله يك دانشمند اسكاتلندي به نام رابرت ويت پيشنهاد شد، اما در آن زمان هيچكس به آن علاقه مند نبود. بيشتر از صد سال بعد، زماني كه پژوهشگران روشهاي عيني تري را به كار بستند، فيزيولوژيست روسي، ايوان پاولف براساس گسترش مشاهدات ويت نظام جديدي از روانشناسي را پايه گذاري كرد.
پس هر اكتشافي بايد منتظر زمان خودش بماند. بنا به گفته يكي از روانشناسان «در اين جهان چيزهاي خيلي تازهاي وجود ندارند، آنچه امروز به عنوان اكتشاف مطرح ميشود، اكتشاف دوباره يك نفر دانشمند از پديده اي شناخته شده است» (گازانيگا، 1988، ص. 231).
موارد كشفهاي همزمان نيز نظريه طبيعتگرايانه را تأييد ميكنند. اكتشافهاي مشابه به وسيله افرادي كه از نظر جغرافيايي دور از هم كار ميكرده و اغلب از كار يكديگر بياطلاع بوده اند صورت گرفته است. در سال 1900، سه پژوهشگر كه يكديگر را نميشناختند به طور همزمان، كار گياه شناس اطريشي، گريگور مندل را كه نوشته هايش در مورد ژنتيك براي مدت 35 سال مورد غفلت قرار گرفته بود دوباره كشف كردند.
مواضع نظري غالب در يك زمينه علمي ميتواند توجه به ديدگاههاي جديد را مانع گردد. يك نظريه يا ديدگاه ممكن است قدرتمندانه مورد تأييد اكثريت دانشمندان باشد كه براي هرگونه پژوهش يا مسأله جديد اشكال ايجاد كند. يك نظريه تثبيت يافته همچنين ميتواند راههاي سازمان دادن يا تحليل داده ها را تعيين كند و حتي نوع نتايج پژوهشي كه اجازه انتشار در نشريات علمي را مييابند مشخص سازد.
يافته هايي كه با ديدگاههاي موجود متناقض يا مخالف اند ممكن است توسط هيأت تحريريه نشريات كه نقش سانسورگر را ايفا ميكنند رد شوند تا به وسيله طرد كردن يا ناچيز شمردن يك انديشه انقلابي يا يك تفسير غيرمعمول، دنباله روي از تفكر موجود را تحميل نمايند.
در سالهاي دهه 1970 وقتي كه جان گارسياي روانشناس، سعي كرد تا نتايج پژوهشي را كه نظريه يادگيري S-R (محرك ـ پاسخ) غالب را به چالش ميطلبيد منتشر كند چنين موردي به وقوع پيوست. نشريات مدافع خط فكري آن زمان از پذيرفتن مقاله گارسيا سر باز زدند، اگرچه به نظر ميرسيد كار خوبي انجام شده و شناخت حرفه اي و جوايز معتبر را نيز كسب كرده بود.
گارسيا به ناچار يافته هاي خود را در مجلات ناشناخته تري كه داراي تيراژ كمتري بودند منتشر ساخت و درنتيجه انتشار انديشه هايش به تأخير افتاد (لوبك و آپفلبام، 1987).
روح زمان درون يك علم ميتواند بر روشهاي پژوهش، نظريه پردازي و تعريف موضوع علم موردنظر اثر بازدارنده داشته باشد. ما در بخش های بعد تمايل اوليه در روانشناسي علمي را به تأكيد بر آگاهي و جنبه هاي ذهني ماهيت انسان توصيف خواهيم كرد.
تا سالهاي دهه 1920 نميشد گفت كه روانشناسي نهايتاً «ذهنش را از دست داده»، آنگاه هشياري اش را به طور كامل از دست داد! اما نيم قرن بعد، تحت تأثير روح زمان ديگري، روانشناسي شروع به كسب مجدد هشياري به عنوان يك مسأله قابل قبول براي پژوهش نمود و اين امر در راستاي جو درحال تغيير روشنفكري دورانها صورت گرفت.
شايد بتوانيم اين موقعيت را با مقايسه آن با تكامل نوعي موجود زنده آسانتر درك كنيم. هم علم و هم يك نوع موجود زنده در پاسخ به شرايط و تقاضاهاي محيط تغيير يا تكامل مييابند. در طول زمان چه بر سر يك نوع مي آيد؟ مادام كه محيط آن عمدتاً ثابت باقي بماند تغييرات اندكي رخ خواهد داد. اما اگر محيط تغيير كند نوع بايد با شرايط جديد سازگار شود يا منقرض گردد.
به همين قياس، يك علم نيز در زمينه محيطي كه بايد به آن پاسخگو باشد وجود دارد. محيط آن علم، روح زمان آن، آنقدر كه روشنفكري است جنبه فيزيكي ندارد. اما مثل محيط فيزيكي، روح زمان نيز در معرض تغيير قرار دارد.
اين فرآيند تكاملي در طول تاريخ روانشناسي قابل مشاهده است. وقتي كه روح زمان از گمانه زني، مراقبه و شهود به عنوان راههاي حقيقت يابي طرفداري ميكرد، روانشناسي نيز همين روشها را ترجيح ميداد. وقتي كه روح زمان رويكرد مشاهده اي و آزمايشي را برگزيد، روشهاي روانشناسي نيز همين مسير را دنبال كردند. هنگامي كه در شروع قرن بيستم يك شكل از روانشناسي در دو خاك مختلف روشنفكري كاشته شد، به دو نوع روانشناسي تبديل گشت. اين اتفاق وقتي كه شكل اصلي آلماني روانشناسي به ايالات متحد مهاجرت كرد به وقوع پيوست و به شكلي كاملاً آمريكايي تغيير يافت، در صورتي كه آن روانشناسي كه در آلمان باقي ماند به نحوي متفاوت رشد كرد.
تأكيد ما بر روح زمان اهميت مفهوم شخصيتگرايانه در تاريخ علم، يعني مساعدتهاي زنان و مردان بزرگ را انكار نميكند، بلكه از ما ميخواهد تا آنان را از چشم اندازهاي ديگري مورد ملاحظه قرار دهيم. امثال چارلز داروين يا ماري كوري به تنهايي از طريق نيروي خلاق خود دوره تاريخ را تغيير نميدهند. آنان صرفاً به اين دليل كه قبلاً راه به طريقي هموار شده است قادر به انجام اين كار هستند؛ اين موضوع درباره هر شخصيت مهم تاريخ روانشناسي صادق بوده است.
بنابراين، ما معتقديم كه تحول تاريخي روانشناسي را بايد برحسب دو رويكرد تاريخي شخصيت گرايانه و طبيعت گرايانه مورد ملاحظه قرار داد، هرچند كه به نظر ميرسد روح زمان نقش مهمتري را ايفا ميكند.
وقتي كه عالمان و دانشمندان انديشه هايي بسيار فراتر از جو زمان خود ابراز ميداشتند، احتمالاً بينشهاي آنها در گمنامي از بين مي رفت. كار انفرادي خلاق بيشتر مثل يك منشور است تا يك چراغ راهنما يعني روح هوشمندانه زمان را منتشر، كامل و بزرگ ميكنند، گرچه هر دو پيشرو را روشن ميسازند.
 



آغاز علم نوين
اشاره كرديم كه قرن هفدهم شاهد پيشرفت گسترده اي در علوم بود. تا آن زمان فلاسفه براي يافتن پاسخ پرسشهاي خود به گذشته نگاه ميكردند، يعني به آثار ارسطو و ساير انديشمندان قديمي و به انجيل. جزم انديشي، يا اظهارات كليساي قانوني و مشروع و مراجع، نيروهاي حاكم بر مطالعه و تحقيق بودند.
در قرن هفدهم نيروي جديدي حاكم شد: تجربه گرايي، يعني جست وجوي دانش از راه مشاهده و آزمايش. دانشي كه از گذشتگان به آيندگان رسيده بود مورد ترديد قرار گرفت. به جاي آن، عصر طلايي قرن هفدهم بر اثر اكتشاف ها و بينش هايي كه ماهيت دگرگون يافته بررسيهاي علمي را منعكس ميكرد درخشش يافت.
در ميان متفكران بسياري كه خلاقيت آنان مشخصه آن دوره بود، دكارت به طور مستقيم به تاريخ روانشناسي جديد خدمت كرد. او با آثار خود پژوهش علمي را از اعتقادهاي خشك و سنتي الهيات كه قرنها آن را مهار كرده بود آزاد كرد.
دكارت نماد انتقال به عصر نوين علم به شمار ميرود و او فكر ماشينگرايي ساعت گونه را درباره بدن انسان به كار بست. بدينسان، ميتوان گفت كه او عصر روانشناسي نوين را پايه گذاري كرد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 21:1 توسط مهدی اسنجانی اسکویی| |


 

 وقتي کودک شالوده گوش دادن و صحبت کردن را فرا گرفت ، فراگيري خواندن و نوشتن را آغاز مي کند . در طول تاريخ ، آموزش نوشتن به اندازه آموزش خواندن مورد توجه بوده است. براي اين که آموزش نوشتن از کارآيي لازم برخوردار باشد ، لازم است از نحوه فراگيري نوشتن کودکان و سطوحي که در اين فراگيري طي مي کنند ، آگاه باشيم. آگاهي از نقاط عطفي که کودکان در فراگيري نوشتن طي مي کنند ، به ما کمک مي کند برنامه ريزي و تعامل با آن ها را متناسب با رشد و توانايي هاي آن ها پي ريزي کنيم . لازم به تذکر است که اين نقاط عطف ، حول و حوش يک سن ( البته به ميزان متفاوت) درکودکان رخ مي دهد. نقاط عطف فراگيري نوشتن در کودکان ساورز1 نقاط عطفي را که کودکان آمريکايي در هنگام فراگيري نوشتن طي مي کنند ، به اين شرح معرفي مي کند:

الف) مرحله خط خطي کردن 2: کودک نوپا کاغذ را خط خطي مي کند ، به تدريج خط خطي کردن ها ، شکل هنرمندانه اي به خود مي گيرند و نهايتاً تلاش هاي آغازين کودک براي نوشتن کد يک زبان خاص شروع مي شود . بايد دانست ، تجربه هاي قبلي کودک و توانايي هاي او در زبان شفاهي ، و رشد احساسي – اجتماعي ، حرکتي و شناختي ، روي هم رفته تعيين کننده رفتارهاي نوشتاري اوليه کودک هستند.

ب) املاي من در آوردي 3: اين مرحله حول وحوش 5 سالگي رخ مي دهد. مثلاً disturb را به صورت dstrb مي نويسد يا not را به صورت nat مي نويسد. همچنين زمان افعال را هميشه حال در نظر مي گيرد.

ج) املاي قراردادي 4 : اين مرحله حول و حوش 5 سال و ده ماهگي تا 6 سال و سه ماهگي رخ مي دهد. در اين مرحله ، کودک مي تواند برخي از کلمات را بخواند ، ولي نمي تواند آن ها را بنويسد. با اين توضيحات روشن مي شود که در چهار سال اول زندگي کودک ، پايه و اساس آموزش نوشتن رسمي 5 در او شکل مي گيرد. منظور از نوشتن رسمي ، استفاده از کد نوشتاري يک زبان ، متناسب با هدف (مقاصد) و نيز مخاطبان متفاوت است. با شروع آموزش مدرسه ، نوشتن رسمي شروع مي شود. در مدرسه روي يادگيري ديداري کل کلمه تأکيد مي شود که به کودک در يادگيري استراتژي ديداري املا6 مي کند. در اين زمان درک و ارزش نهادن به تلاش هاي نوشتاري اوليه کودک مي تواند ، محيط مناسبي براي پيشرفت او در امر نوشتن فراهم کند. در پايان سال اول ابتدايي از کودکان انتظار مي رود که بر نوشتن حروف الفبا مسلط شوند. در اين مرحله ، کودک به توليد فيزيکي حروف توجه کم تري مي کند و حروف و ارقام را رونويسي مي کند و درک ديداري او به حدي مي رسد که تفاوت هاي اندک ميان حروف ، مثلاً ميان " ب" و "ت" را پيش بيني مي کند. همچنين مي تواند تمايزات شنيداري ظريف تر مثلاً ميان "ب" و "پ" را تشخيص دهد. رفته رفته توجه کودک به الگوي هجايي واژه ها جلب مي شود. در مطالبي که براي کودکان تهيه مي شوند ، معمولاً کلمات بايد دو الگوي هجايي خاص داشته باشند: يکي الگوي cvc ( صامت آغازي + واکه مياني + صامت پاياني) مثلاً کلمه" توپ" (ت+و+پ) و ديگري الگوي هجايي cvcv ( صامت آغازي + واکه مياني + صامت دوم+ واکه پاياني ) مثلاً کلمه " بابا" (ب+ ا+ب+ا) . کلماتي با الگوي هجايي cvc و cvcv فهرست خوبي از کلمات را براي تمرين نوشتن يک نويسنده مبتدي فراهم مي آورند. تا اين مرحله ، دانش نوشتاري کودک در سطح واژه ، شامل اطلاعاتي در مورد واج ها ، حروف ، روابط ميان صامت ها ، مصوت ها و هجاهاست. اگر معلم بتواند انگيزه بيش تري در کودک ايجاد کند ، او به سرعت از نوشتن کلمات منفرد ، به نوشتن جمله رو مي آورد. البته جملات اوليه کودک صرفاً شامل دسته هايي از کلمات هستند ، اما رفته رفته شباهت بيش تري با جملات رسمي پيدا مي کنند. به تدريج نقطه گذاري ، فاصله گذاري و برخي ايجاد ارتباط شفاف با خواننده ( مخاطب ) را مي آموزد.

نکاتي که در طراحي فعاليت هاي نوشتاري مناسب براي فراگيران کوچک بايد مدنظر قرار گيرند در طراحي فعاليت هاي نوشتاري مناسب براي فراگيران کوچک ، معلم ( مربي ) بايد نکاتي را مدنظر داشته باشد که به قرار زيرند: • نقش مهارت هاي حرکتي • محيط نوشتن • داشتن نگرش مثبت • الگو بودن معلم در معرفي نقش هاي نوشتن • تشويق دانش آموزان به نوشتن گروهي • استفاده از انواع محصولات نوشتاري معني دار • اهميت توجه به خصوصيات فردي کودک. در اين جا يک يک موارد ياد شده به تفضيل مطرح مي شوند.

• نقش مهارت هاي حرکتي قبل از فراگيري مهارت هاي حرکتي جزئي (ظريف) ، بايد فراگيري مهارت هاي حرکتي کلي صورت گيرد. با اين فرض ، معلمان کودکستان و کلاس اول بايد فعاليت هاي حرکتي کلي را دربرنامه روزانه شان بگنجانند . طراحي تصويرهايي با قلم مو و انگشت دست روي شن و... به آمادگي قبل از نوشتن منجر مي شود. پس از فراگيري مهارت هاي حرکتي کلي ، کودکان آماده مي شود که در زمينه مهارت حرکتي ِ ظريف نوشتن آموزش ببيند. معمولاً اولين نوشت افزارهاي کودک ، نمونه بسيار بزرگي از همان نوشت افزارهاي مختص بزرگ ترها هستند. مداد بچه هاي کودکستاني بايد بلندتر ، ضخيم تر و قطور تر از مداد بزرگ تر ها ، و خطوط روي کاغذ نيز يک تا دو اينچ 7 بلندتر باشند. استفاده از نوشت افزارهاي مورد استفاده بزرگ ترها به کندي و در فاصله زماني سه تا چهار سال رخ مي دهد و معمولاً کلاس سومي ها و کلاس چهارمي ها اجازه دارند که از نوشت افزارهاي مناسب بزرگ تر ها استفاده کنند. • محيط نوشتن محيط نوشتن بسيار شبيه محيط خواندن است ، زيرا وظيفه ايجاد زمان ، فضا و نوشت افزار مناسب ، به عهده معلم است . نوشتن بايد بخشي از فعاليت هاي روزمره کلاس کودک باشد که معمولاً به سه مهارت زباني ديگر اعم از : خواندن ، شنيدن و صحبت کردن در آميخته است. داشتن نگرش مثبت نگرش مثبت معلم نسبت به تلاش هاي نوشتاري کودک ، به اندازه فراهم کردن زمان و فضا و مطالب نوشتاري مناسب حائز اهميت است. متأسفانه بزرگ ترها غالباً آن صبر و تحملي که در مورد خواندن ابتدايي کودک بروز مي دهند ، در مورد نوشتن او نشان نمي دهند. مثلاً خط خطي کردن ها ، از نظر بزرگ تر ها پديده اي بي اهميت تلقي مي شود. در حالي که بايد دانست ، خط خطي کردن ها و تقاشي ها سطوح آغازين نوشتن هستند که در پيشرفت مهارت نوشتن کودک در مراحل بعدي بسيار حائز اهميتند. بنابر اين تلاش هاي کودک در اين مرحله ، بايد مورد تشويق بزرگ تر ها قرا گيرد. در گذشته ، معلمان به کودکان اجازه نمي دادند که از املاي من در آوردي استفاده کنند. همين امر ، توانايي کودکان را در نوشتن جملات و داستان هاي محدود مي کرد. معلمان به جاي اين که به ايده يا داستاني که کودک مايل است بنويسد توجه کنند ، به املاي صحيح آن ها توجه داشتند و همين مسأله باعث مي شد ، کودک دقت خود را روي املاي حروف و کلمات مفرد صرف کند، نه روي ايده يا داستاني که مايل است بنويسد. در نتيجه به شدت خسته مي شد. معلمان بايد به اين باور برسند که خواندن و نوشتن کودکان از طريق انجام تمرينات بيش تر پيشرفت مي کند و آن ها بايد در پذيرش تلاش هاي کودکان در هر دو زمينه خواندن و نوشتن ، حوصله بيش تري به خرج دهند. واکنش مثبت معلم و بر انگيختن کودک به سمت تلاش بيش تر ، مهم ترين مؤلفه در ايجاد يک کلاس نوشتن مناسب است. • الگو بودن معلم در معرفي نقش هاي نوشتن نقش ديگر معلم در آموزش نوشتن اين است که الگويي در معرفي نقش هاي نوشتن باشد. يادداشت هايي که معلم براي والدين مي نويسد ، تهيه کارت هايي با نام کودکان روي ميز تحرير آن ها و نوشتن نامه هاي تشکر آميز به شاگردان داوطلب فعاليت کلاسي ، از جمله شيوه هايي هستند که معلمان به واسطه آن ها اهميت نوشتن با مقاصد اجتماعي و ارتباطي را نشان مي دهند. اين گونه هاي نوشتاري متفاوت ، به نويسنده مبتدي نشان مي دهند که نوشتن مي تواند به دلايل متفاوتي صورت گيرد. او در مي يابد که نوشتن صرفاً موضوعي براي ادامه تحصيل نيست ، بلکه ابزار ضروري و مفيدي براي ارتباط با ديگران است. • تشويق دانش آموزان به نوشتن گروهي معلم مي تواند شاگردان را به گروه هاي کوچک تقسيم و آن ها را به نوشتن داستان ترغيب کند و يا عبارت ناقصي به آن ها بدهد تا خودشان تکميل کنند. بهتر است قبل از اين که معلم از کودک بخواهد داستان بنويسد ، مختصري در مورد طرز نوشتن آن توضيح دهد. او مي تواند از فعاليت هاي نوشتاري متناسب با سن کودک استفاده کند. کودکان موقعي از خلق داستان خود لذت مي برند که قبلاً فن نوشتن آن را آموخته باشند. • استفاده از انواع محصولات نوشتاري معني دار محصولات نوشتاري متناسب با سن کودکان بسيار زيادند و در کتاب هايي که به آموزش نوشتن اختصاص دارند ، به تفضيل موجودند . در استفاده از انواع محصولات نوشتاري مناسب ، معلم بايد به چند نکته توجه داشته باشد : براي اين که کودک دريابد رابطه ميان يک کلمه و آنچه اين کلمه بدان ارجاع مي دهد ، دلبخواهي است ، معلم مي تواند از تصوير واژه استفاده کند ؛ يعني از نقاشي ، طرح و يا عکس ، در کنار کلمه تايپ شده استفاده کند. بسط داستان نيز فعاليتي است که کودک در طول آن ، از خود مطلبي به کتاب داستان اضافه مي کند. اين فعاليت به اين صورت است که معلم با صداي بلند کتاب داستاني را مي خواند و کودکان را تشويق مي کند که به طور شفاهي مطالبي را بدان اضافه کنند. با اين تمهيد هم زبان شفاهي و هم زبان نوشتاري کودکان تقويت مي شود. زيرا به اين ترتيب آن ها آنچه را که به طور شفاهي مي گويند ، مي نويسند. معلم با خواندن نوشته کودک و نشان دادن واکنش نسبت به آن ( البته واکنش نسبت به خود مطلب و نه نحوه نوشتن آن ) ، موردي از نقش ارتباطي نوشتن را به کودک نشان مي دهد. از طرف ديگر با برگرداندن نوشته کودک به او ، طريقه پاسخ دادن و نيز صحيح نويسي را به کودک آموزش مي دهد. نکته قابل توجه ديگر اين است که در هنگام آماده کردن فعاليت هاي نوشتاري براي کودکان ، معلم بايد مشخص کند ، آيا اين نوع نوشتن فقط براي تمرين است يا اين که هدفمند است ؛ يعني معنا و هدفي براي آن پيش بيني شده است. اگر هدف از نوشتن براي کودک روشن باشد ، انگيزه او براي توليد نوشته هاي داراي کيفيت بالا افزايش مي يابد. اهميت توجه به خصوصيات فردي کودک معلم خاص کودکان مبتدي بايد متوجه اين نکته باشد که سطوح نوشتاري فراگيران متنوع است. دانش آموزاني که تجربه محدودي از کتاب دارند يا ناتواني خاصي دارند ، هنوز در سطوح بسيار ابتدايي مهارت نوشتن هستند ، در حالي که برخي از همسالان آن ها به راحتي نام خود را مي نويسند و برخي ديگر ، از املاي من درآوردي استفاده مي کنند. تفاوت توانايي هاي نوشتاري کودکان ، به رشد فيزيکي ، اجتماعي و شناختي آن ها و ميزان آشنايي آن ها باسواد ( قبل از آموزش رسمي ) بستگي دارد. معلمي که به کودکان آموزش مي دهد ، بايد اجازه دهد که هر کودک با آهنگ خاص خود پيش رود و براي فرديت او ارزش قائل شود.

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:36 توسط مهدی اسنجانی اسکویی| |


مقدمه (پيشگفتار)

شخصيت هر فرد الگوهاي خاص و منحصر به فردي است كه در آن خصوصيات مختلف در ارتباط با يكديگر عمل مي كنند.

بنابراين آثار و ميزان سازگاري فرد بستگي  تمام به درجه و كيفيت تعادل و انسجام اين مجموعه خصوصيات در او خواهد داشت . بديهي است كه سازگاري كامل وجود ندارد و سازگاري كاملاً نسبي است ، بدين معنا كه برخي از خصوصيات و ويژگي ها خلقي و رفتاري را متخصصان و روانشناسان علت ناسازگاريهاي فردي و مشكلات شخصيتي تشخيص مي دهند . به طور كلي مي توان گفت كه سازگاري مطلوب در زندگي ، هنگامي است كه بين آنچه فرد راجع به خود فكر مي كند با آنچه ديگران در باره ي او فكر مي كنند تا حد قابل ملاحضه اي توافق منطقي وجود داشته باشد . هرگاه اين توافق و هماهنگي وجو نداشته باشد ، فرد واكنش هاي جانشين را كه ممكن است از نظر اجتماعي مورد تأييد نباشد ، اختيار مي كنند .

هر فردي در زندگي خود تلاش مي كند تا به اهدافي برسد و در اين راه بي شك با موانع و مزاحمت هايي روبه رو مي شود . روشهايي كه فرد در موقعهاي ناراحت كننده و درد آور به كار مي برد ، خصوصيات سازمان شخصيتي خاص و سطح و ميزان سازگاري اوست .

ممكن است روشهاي او غير مستقيم ، چون فرار از مشكل و با به كارگيري مكانيز هاي دفاعي باشد و يا از روش مستقيم در حل و رفع موانع استفاده كند و در جهت هدفهاي مورد نظر گام بردارد . اين روش همان سازگاري مطلوب است كه فرد از تنشها و نگرانيهاي دروني رها مي سازد و همزمان تأييد اجتماعي را كه بخصوص نوجوان در پي بدست آوردن آن است تامين مي كند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بهداشت رواني چيست؟

 

بهداشت رواني شامل همه ي عواملي است كه بر احساسات ، افكار ، گفتار ، اعمال خود ، طرح ها ، ‌هدف ها ،‌ و روشهاي بكار روفته توسط فرد ، شرايط فزيكي و بزرگسالان در زندگي او تأثير            مي گذارند.

هدف اصلي بهداشت رواني كمك به همه ي افراد در رسيدن به زندگي كاملتر ، شادتر ، هماهنگ تر و مؤثر تر است . موضوع بهداشت رواني به درك وشناخت فرد از خود و ديگران ارتباط دارد ، و شامل توانايي هاي ذهني و بالقوه ي فرد ، رضايت و خشنودي از هيجانات و عواطف مثبت و كنترل هيجانات منفي است . برنامه هاي بهداشت رواني در خانه ، مدرسه ، و جامعه بايد دو وظيفه مهم را به انجام رساند:

1) بايد در حد امكان شرايطي را كه مانع گسترش سلامت روان است از بين ببرد و اثر موانعي را كه قابل تغيير نيست كاهش دهد .

2) بايد زمينه هاي رشد و خود شكوفايي افراد را فراهم آورد تا آنان بتوانند مسائل و مشكلات را كه در زندگي به ناچار با آن مواجه مي شوند ، بر طرف سازند و يا با آن سازگاري يابند .

ابعاد مختلف بهداشت رواني:

ديدگاه بهداشت رواني داراي سه مرحله به شرح زير است :

1)مرحله ي مثبت

2) مرحله ي پيشگيري

3) مرحله ي درماني

 

مرحله ي مثبت بهداشت رواني

خشبختانه اكثر كودكان با سلامت كامل متولد مي شوند و با شادابي و توانمندي رشد مي يابند و سالهاي دبستان تا دبستان را با سلامت روان و سازگاري مطلوب ادامه مي دهند . وظيفه ي بزرگسالان در خانه و مدرسه آماده ساختن آنان براي پاسخگويي با ابتكارات و توقعات زندگي است . طرح ريزي هدفهاي واقع بيانه رشد و بهره وري هر چه بيشتر از توانايي هاي جسمي ، ذهني ، رواني ، و اجتماعي خود‌، پذيرش محدوديت هاي خويش ، داشتن پنداري مثبت ، كار و تلاش مداوم و پي گير براي رسيدن به اهداف مورد نظر از جمله تكاليفي است كه جنبه هاي مثبت بهداشت رواني را تشكيل        مي دهد .

 

مرحله ي پيشگيري بهداشت رواني

 

جنبه ي پيشگيري بهداشت رواني شامل برنامه هاي ويژه براي افرادي است كه نشانه هايي از شروع ناراحتي رواني و هيجاني را از خود بروز مي دهند . براي مثال ، دانش آموزي كه ناگهان از رفتن به مدرسه خودداري مي كند بايد دقيقاً مورد مطالعه قرار گيرد و زمينه هاي مشكل شناسايي شود. قبل از آنكه اين رفتار به صورت عادت دربيايد يا به صورت نشانه هاي ديگر بروز كند بطور دقيق در جنبه ي پيشگيري بهداشت رواني است كه بزرگسالان فرصت هاي زيادي براي ارائه خدمات به نوجوان پيدا مي كنند . آنها با توجه و دقت روي انحرافات جزئي رفتار نوجوان در زمان حال ، در مورد مشكلات جدي تر سازگاري آينده هشدار مي دهند .

 

مرحله ي درمان بهداشت رواني

 

جنبه هاي درماني بهداشت رواني شامل كمك به افرادي است كه با مشكل يا مشكلاتي در زندگي روبه رو هستند كه سازگاري آنان را مختل ساخته است . اقدام در مورد اين مشكلات بايد به كمك افراد متخصص و كارشناس صورت گيرد . در مورد اين مشكلات بايد كمك افراد متخصص مانند : روانشناس يا روانپزشك صورت پذيرد و اين بعد از بهداشت رواني كاملاً جنبه ي درماني دارد .

 

هدفهاي بهداشت رواني

 

هدفهاي بهداشت رواني را مي توان در كل به اين صورت بيان كرد :

رسيدن به يك زندگي تكامل يافته ، شادتر، هماهنگ تر و كار آمدتر ، در ذيل به تعريف هر يك از اين ابعاد مي پردازيم :

1- زندگي نسبتاً تكامل يافته : در يك زندگي نسبتاً تكامل يافته ، فرد توانايي هاي بالقوه ي خود را مي شناسد و پيوسته در حال رشد و باروري و تكامل است .

احساس مسؤليت در انجام كارهاي محوله و احساس شادماني در هنگام فراغت ، شركت در فعاليت هاي مختلف و برخورداري از مهارت انجام صحيح كارها ، به فرد اجازه مي دهد كه موقعيّت را تجربه كند.

در يك زندگي تكامل يافته ، همه ي ابعاد شخصيت فرد ، اعم از جسماني ،‌رواني ، ذهني و معنوي رشد و تكامل مي يابند و هدف بهداشت رواني نيز ايجاد فرصت براي بروز استعدادها و توانايي هاي گوناگون فرد است . هر اندازه فرد بيشتر تواناييها و قابليتهاي خود را بشناسد و آنها را به كار گيرد احساس رضايتمندي و خشنودي و موفقيت بيشتر با او قرين خواهد بود.

زندگي شاد و مطبوع

 

شادكامي و خوشبختي نسبي است ، ليكن نوجواني كه از روابط سالم و سازنده و مطلوب خود با همسالان در انجام كار موفق و تحصيل و برنامه ريزي مشخصي در زندگي برخوردار است ، فردي شاد و با نشاط خواهد بود والدين شاد و محيط خانواده مطبوع ، فرزنداني شاد به بار مي آورد . محيط آموزشي مطلوب نيز بر روحيه ي نوجوان تأثير مثبت مي گذارد .

 

زندگي هماهنگ

 

زندگي هماهنگ و منسجم بستگي به موفقيت در دو چيز دارد : كنار آمدن با خود و ديگران ، كنار آمدن با خود ، شامل توانايي و تصميم گيري ، افسوس گذشته را نخوردن و توانايي پذيرش محدوديتها و كمبود هاي خويش ، پروش استعدادها و قابليتهاي خود و احساس ارزشمندي و اعتماد به نفس در فرد است .

كنار آمدن و زندگي مطبوع با ديگران رابطه اي است عادي از حرص و آز ، بد بيني حسادت و نفرت و ديگر خصوصيات منفي نسبت به فرد با افراد ديگر . اين عوامل مانع رشد و توفيق در روابط انساني موفقيت آميز با ديگران است.

 

زندگي مؤثر و كارآمد

 

زندگي مؤثر و كارآمد در حقيقت نيمه مجموعه اي از ويژگي هاي فعلي ، يعني ، يعني خود شناسي ، رشدو تكامل فردي ،‌شاد زيستن ، توانايي ايجاد ارتباط با ديگران و كنار آمدن با خود است .رسيدن به بيشتر بازده با صرف كمترين انرژي و كمترين اتلاف وقت و مؤثر و كارآمد بودن در زندگي ، مستلزم شناخت توانايي ها و قابليتهاي خود است.

 

اصول بهداشت رواني

 

اصول بهداشت رواني موضوع بسيار مهمي است ، زيرا آشنايي با اين اصول و به كارگيري آن در زندگي نه تنها رشد ابعاد مختلف شخصيت فرد را ممكن مي سازد بلكه راهي مناسب و اصولي براي تأمين نيازهاي بنيادي فرد است .

 

 

اين اصول عبارت اند از:

 

سلامت جسماني : حفظ و نگهداري سلامت جسماني از اصول بهداشت رواني است شامل توجه لازم و كافي به بهداشت، تغذيه، خواب ، استراحت و صرف اوقات فراغت و تمرين هاي بدني مناسب در هر سطح سني است .

 

سلوك و رفتار خود را بشناسيد

 

هر فردي بايد سعي كند خود را بشناسد ، موضوع روانشناسي بهداشت رواني، شناخت خصوصيات فردي و تلاش در جهت بهبود آن است . شناخت تواناييها در فرد تگرش مثبت ايجاد مي كند .

 

روابط خود را با ديگران بهبود بخشيد

 

يكي از نشانه هاي فرد سالم از نظر بهداشت رواني توانايي ايجاد رابطه ي حسنه با ديگران است . برقراري رابطه ي خوب با ديگر افراد كمك كردن و انجام خدماتي براي آنان كه از عهده ي فرد بر آيد ، نه تنها يك حقيقت روان شناسي ، حتي ، بلكه يك اصل مذهبي و اعتقادي ماست و باعث مي شود تا شخصيت انسان از قدرت ، هماهنگي و تعادل بشري برخوردار شود .

 

با افراد و دوستان انتخابي خود روابط صميمانه و محرمانه برقرار كنيد

همه ي  ما در زندگي به افرادي نيازمنديم كه به آنان اعتماد كنيم و مسائل و مشكلاتمان را با آنها در ميان بگذاريم و از همه مهمتر با درد دل كردن و تخليه ي رواني خود ، به آرامش دست يابيم . استفاده از خدمات مشاوره اي به همين منظور توصيه شده است ، زيرا از نظر تجربي مبناي روانشناسي آن ثابت گرديده است ، مشاور مي تواند يكي از افراد انتخابي نوجوان باشد كه با اطمينان و اعتماد ، از او در تصميم گيري هاي مهم زندگي مانند : مسائل تحصيلي ، شخلي ، ازدواج ، روابط با ديگران و مسائل شخصي و شخصيتي و رفتاري ، كمك هاي تحصيلي دريافت كند.

با ناراحتي و فشارهاي رواني روبرو شويد و با متانت نسبت به رفع آنها اقدام كنيد :

هرگز به فكر فرار از مشكلات نباشيد ، بلكه با مشكلات و فشارهاي رواني مقابله كنيد ، فراموش نكنيد كه ديگران نيز مشكلاتي دارند و تنها شما نيستيد . ضمن آنكه يك حادثه ي هرچند دردناك نمي تواند تمام عمر ، زندگي شما را تباه سازد ، گاهي اوقات موانع و مشكلات زندگي در انسان انگيزه اي قوي براي حركت كردن و رشد يافتن ايجاد مي كند و رفع موانع هم كه با تلاش و پي گيري صورت گيرد در انسان احساس خشنودي و موقعيت ايجاد مي كند.

با كسب مهارتهاي گوناگون به آرامش و امنيت دست يابيد

 

دروس خود را در دوران تحصيل خوب بياموزيد ، مهارت ها و فنوني كه امكان فراگيري آن براي شما هست ، ياد بگيريد و از فرصت هايي كه در اختيار داريد و همچنين با به كارگيري تواناييها و علايق خود بيشترين بهره برداري را بنماييد. به اين ترتيب نه تنها اوقات خود را بطور سازنده و بارور صرف نموده ايد للكه يادگيري مهارتها و فنون و علم ، و اعتماد به نفس شما را افزايش مي دهد و به شما آرامش و امنيت مي دهد.

 

با پرورش ابعاد روحي ، معنوي و مذهبي شخصيت خود به سلامت روان دست يابيد

 

شخصيت انسان از چهار بعد اساسي تشكيل يافته است كه عبارتند از :

ابعاد جسماني ، رواني ، اجتماعي ، و معنوي . بسياري از روانشناسان و متخصصان بهداشت رواني ، در رشد و پرورش انسان سالم ، بر اهميت ، جايگاه و نقش مذهب تأكيد فراوان دارند.

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع

 

شاملو سعيد(1366 ) . بهداشت رواني . تهران . انتشارات رشد.

 

شاه محمدي (1372) برنامه هاي بهداشت رواني . مجتمع علمي فرهنگي مجد.

 

ميلاني فر بهروز(1367 ) بهداشت رواني، انتشارات مهتاب .

 

نوابي نژاد شكوه (1374) رفتارهاي بهنجار و ناهنجار در كودكان و نوجوانان. تهران انتشارات انجمن اولياء و مربيان جمهوري اسلامي ايران.

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:32 توسط مهدی اسنجانی اسکویی| |


وحشت در خواب

کابوس‌ها، خواب‌هاي پريشاني هستند که معمولا منجر به بيدار شدن فرد در نيمه‌هاي آن مي‌شود. کسي که کابوس مي‌بيند ممکن است دچار احساساتي نظير گناه و تقصير، خشم، غم يا افسردگي شود. کابوس‌ها موضوعات بسيار متفاوت و مختلفي دارند. يکي از معمول‌ترين آنها، کابوس تعقيب شدن توسط شخص ديگري است. در کابوس کودکان، کودک توسط حيوان يا هيولايي دنبال مي‌شود. در اين زمان كودك اكثرا در رختخواب خود مي نشيند و فرياد مي كشد و يا گريه مي كند و يا به طرف اتاق خواب و تخت والدين مي آيد و از آنها تقاضاي كمك مي كند. گاهي هم ممكن است كودك دچار وحشت شبانه در خواب شود و با صداي بلند در خواب داد بكشد و گريه كند. اما از خواب بيدار نشود. کابوس‌ها دلايل متفاوتي دارند. مصرف بعضي از داروها و يا قطع ناگهاني آنها، تب بالا يا بيماري هم مي‌تواند منجر به ديدن کابوس شود.

 

درکودکان، کابوس جدال بين آنها و عاملي است که آنها را مي‌ترساند. حوادث آسيب‌زا و تکان‌دهنده نظير عمل جراحي، تصادف، و شرايط استرس زا مي‌توانند زمينه کابوس را مهيا سازند، افراد خلاق و احساساتي معمولا کابوس‌هايي مي‌بينند که هيچ ارتباطي به زندگي واقعي آنها ندارد. علل و موجبات اصلي كابوسها ممكن است بر اثر رويدادها و مسائل ترسناكي باشد كه كودك در طي روز در تلويزيون مي بيند يا در داستانها و كتابها مي خواند و يا اطرافيان تعريف مي كنند و يا اصولا مسئله اي باشد كه كودك، خود شخصا با آن رو به رو است مانند: دعواها، مشكلات احساسي و در بچه هاي بزرگتر مشكلات در مدرسه و شايد سختي تكاليف درسي و غيره. همچنين كابوسهاي كودك مي تواند تاثيراتي از اعمال روزانه باشد، يك روز فشرده و سخت مي تواند باعث كابوس هنگام خواب شود . البته خوابهاي وحشتناك مي تواند از تخيل كودك هم شكل بگيرد بدون اينكه معناي خاصي داشته باشد . در بچه هاي كوچك اين خوابها قسمتي از رشد آنهاست و وقتي از خواب مي پرند بلافاصله به خواب مي روند و در فرداي آن روز چيزي به ياد نمي آورند.

 

نحوه بر خورد والدين هنگام ديدن خوابهاي وحشتناك به اين گونه است كه: 

هنگامي كه كودكي در دل شب فرياد كشيد، بي آن كه از خواب بيدار شود ، بايد او را نوازش كرد و آرام در گوشش لالايي  نجوا كرد و در اين هنگام نبايد كودك را حتي الامكان از خواب بيدار كرد. اما زماني كه كودكتان از صداي فرياد خودش بيدار شد ، همچنان وحشت زده و ترسيده است او را در آغوش بگيريد و يك ليوان آب به او بدهيد و او را نوازش كنيد و با صداي آهسته برايش تعريف كنيد كه اين فقط يك خواب بود و گذشت ، آنچه كه ديدي همه در خواب بود. حتي اگر كودك معني واژه رويا (خواب) را هنوز ياد نگرفته باشد ، طنين آرام بخش صدايتان او را تسكين خواهد داد و به او خواهد فهماند كه آنچه كه ديده واقعيت نداشته است ، و اگر كودك باز هم بي قراري كرد مي توان چراغ را روشن كرد و گفت بيا به دنبال آن چيزي كه مي ترسي بگرديم و يا به او بگوييم چراغ را برايت روشن مي گذارم.

 

البته امكان دارد كه در بعضي موارد، صحنه هايي از آن كابوس وحشتناك در ذهنش دوباره تكرار شود و از ترس اينكه دوباره آن منظره هاي وحشتناك را ببيند از رفتن به رختخواب امتناع ورزد، توصيه اي كه در اين زمان وجود دارد اين است كه موضوع خوابي را كه كودك عنوان مي كند را به شكل ديگري به پايان برسانيم. به اين شكل كه مثلا اگر خواب اژدها را ديد به او بگوييم كه در انتها تو شمشير داشتي و اژدها را كشتي.  سعي كنيد وقتي كودك خواب ترسناك مي بيند و به طرف تخت شما مي آيد او را به تخت خودش باز گردانيد چون بعدا خيلي مشكل است كه شب هاي بعد در اتاق خودش به خواب  رود و سعي كنيد پيش كودك تا به خواب رفتن وي بمانيد و بعد اتاق او را ترك كنيد.

 

هنگامي كه احساس مي كنيد ديدن كابوس در كودكتان به علت اين است كه ذهنش مشغول مسئله اي است بايد دقت كنيد كه چه چيزي در زندگي كودك تغيير يافته است. البته بايد از خود كودك كمك گرفت و يك سئوال باز و دقيق پرسيد مثلا ديشب چه خوابي ديده بودي؟ يا دقيقا از چه چيزي مي ترسي؟ و بگذاريم خودش تعريف كند و سعي كنيم بين صحبتهايش حرف نزنيم با دقت  گوش كنيم زيرا كودك با اين عمل ما احساس خواهد كرد كه وي را درك مي كنيم. براي رفع کابوس در کودکان معمولا نيازي به درمان پزشکي نيست. با اين حال، در صورتي که کودک به صورت مکرر دچار کابوس‌هاي بد مي‌شود، درمان، لازم به نظر مي‌رسد.

 

فرد درمانگر ممکن است از کودک بخواهد تا کابوس خود را شرح داده يا تصوير آن را نقاشي کند، در مورد شخصيت‌هاي آن صحبت کرده و به ميل خود در آن تغييراتي ايجاد کند تا ترسش کمتر شود. اين کار به کودک کمک مي‌کند تا همزمان با رشد خود بتواند با عوامل ترساننده‌اي که ممکن است برايش پيش آيد مقابله کند.  

نوشتن يا نقاشي کردن موضوع خواب و يا خلق يک پايان خوش براي آن، مي‌تواند از تصاوير و زبان خوابي که کودک مي‌بيند پرده بردارد تا ارتباط آن را با زندگي واقعي خود، کشف کند.

البته در كودكاني كه كوچكتر هستند نبايد انتظار داشته باشيم كه خوابشان را واضح بتوانند بيان كنند زيرا كودكان در سنين پائين نمي توانند دقيقا خوابي را كه ديده اند به روشني براي ديگران تعريف كنند و فقط ممكن است يك لغت بگويند مثل: زن بد جنس يا سگ بزرگ. در اين صورت بايد به آنها گفت كه در واقعيت و در اتاق او چيزي وجود ندارد و مي توان به همراه كودك همه جاي خانه را جستجو كرد.

 

پيشگيري

شبها سعي كنيد هميشه يك چراغ خواب در اتاق كودك روشن باشد و در تاريكي قبل از اينكه كودك به خواب رود به وسايل در اتاق كودك نگاه كنيد كه بد چيده نشده باشد مثلا سايه يك صندلي ممكن است براي كودك ايجاد ترس كند و يا مي توان يك عروسك به كودك داد و يا در اتاق او آويزان كرد و به او بگوييد كه اين عروسك جلوي خوابهاي بد را مي گيرد.

سعي كنيم كودكان قبل از به خواب رفتن فيلمهاي خشن و ترسناك نبينند و يا بازيهاي خشن و هيجان انگيز انجام ندهند ، سعي كنيد قبل از به خواب رفتن كودك برايش قصه بخوانيد (البته نه قصه هاي هيجان انگيز) . يك مسئله را كه براي كودك جالب است، برايش تعريف كنيد و به او بگوييد :اميدوارم امشب در موردش خواب ببيني. شما مي توانيد يك موقعيت روحي خوب و آرامش قبل از خواب، براي كودكتان ايجاد كنيد.   

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:31 توسط مهدی اسنجانی اسکویی| |


بچه‌ها مدتها قبل از پاگذاشتن به دوران بزرگسالي فشار رواني را تجربه مي‏كنند. برخي کودکان مجبورند با مشکلاتي چون کشمکش‌هاي خانوادگي، طلاق، تغييرات دائمي مدرسه، همسايه‌ها، توافقات مراقبت از کودک، فشار گروههاي هم‌سال و بعضي وقت‌ها حتي با خشونت در خانواده يا جامعه‌شان دست و پنجه نرم کنند.


تأثير فشار رواني روي كودك بستگي به شخصيت، ميزان پختگي، و نوع سازگاري او دارد. با اين حال، تشخيص اينکه چه وقت بچه‌ها زير بار فشارها خم مي‌شوند هميشه ساده نيست. براي کودکان اغلب توضيح دقيق احساسشان سخت است. ممکن است به جاي گفتن «من از پا افتاده‌ام» بگويند «معده‌ام درد مي‌کند». بعضي بچه‌ها وقتي تحت فشار رواني هستند گريه مي‌کنند، پرخاشگر مي‌شوند، گستاخ يا زودرنج مي‌شوند. برخي ديگر ممکن است خوب رفتار کنند اما نگران، ترسو و وحشت زده بشوند.


به همان نسبت استرس مي‌تواند بر سلامت جسمي کودک تاثير بگذارد؛ تنگي نفس (آسم)، تب يونجه، سردرد ميگرني و بيماري‌هاي معده مثل کوليت، سندرم روده تحريک‌پذير و زخم گوارشي بيماري‌هايي هستند که در موقعيت‌هاي تنش‌زا وخيم‌تر مي‌شوند.

والدين چه کار مي‌توانند انجام دهند؟

پدر و مادر مي‌توانند به کودکانشان کمک کنند تأثيرات فشار رواني را در حداقل نگه دارند.


1. والدين بايد سطوح فشار رواني خودشان را کنترل کنند. در تحقيقي پيرامون خانواده‌هايي که حوادث تلخ و ناگواري مانند زمين لرزه يا جنگ را تجربه کرده‌اند، بهترين مبناي پيش‌بيني چگونگي سازگاري کودکان با مشکلات، نحوه سازگاري والدينشان است. پدر و مادر بايد به خصوص از زماني که سطوح فشار رواني‌شان در روابط زناشويي تأثير مي‌گذارد آگاه باشند. دعواهاي مکرر بين والدين براي کودکان اضطراب‌آور است.


2. خطوط ارتباطي را باز بگذاريد. کودکان وقتي با والدينشان ارتباط خوبي دارند احساس بهتري نسبت به خود پيدا مي‌کنند.


3. کودکاني که دوستان نزديک ندارند، در مورد احساس فشار رواني ناشي از مشکلات در خطر هستند. والدين بايد با برنامه‌ريزي، قرارهاي بازي و ساير تفريحات، از روابط دوستانه کودکانشان حمايت کنند.


4. والدين بايد جدول زماني برنامه روزانه را با توجه به خلق و خوي فرزندشان در ذهن خود پيريزي کنند. اگرچه اغلب بچه‌ها در محيطي آشنا و کليشه‌اي با امور روزمره ثابت و حد و مرزهاي کاملاً امن رشد مي‌کنند اما ميزان تحملشان در مقابل تحريک متفاوت است.


5. مهم نيست جدول زمان‌بندي شده بچه‌ها چقدر شلوغ است؛ آنها در هر سني به بازي و آرامش نياز دارند. بچه‌ها از بازي براي شناخت دنياي اطراف، بررسي افکار و آرام کردن خودشان استفاده مي‌کنند.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:30 توسط مهدی اسنجانی اسکویی| |


خانواده كوچكترین، مهم ترین و مقدس ترین نهاد اجتماعی و بخش بزرگی از دنیای اجتماعی كودك است و از پیوند بین یك دخترو یك پسر تشكیل می شود و فرزندان ثمره و مكمل آن هستند و در صورتی كه این پیوند و سرمایه گذاری درست و اصولی انجام شود، این شراكت سوددهی خواهد داشت ؛ یعنی فرزندان صالح و با آینده روشن تربیت می شوند و اگر زن و شوهر بدون علاقه و صرفاً بر اساس جنبه های مادی و یا رفع تكلیف اقدام به ازدواج نمایند ، این شراكت زیان می دهد و فرزندان حاصل از این ازدواج آینده مبهم و تاریكی درانتظارشان است.

ازدواج

 مردم به دلایل گوناگون ازدواج می كنند : عاطفی ( كه اغلب در سنین پایین انجام می شود) ، مذهبی ( كه براساس اشتراك عقیده  و ایدئولوژی انجام می شود) ، اقتصادی ( كه صرفاً براساس ثروت یكی از طرفین انجام می شود) و اجتماعی ( كه شایعترین فرم بوده  و براساس سنت ها و عمدتاً به صورت خواستگاری انجام می شود).

تجربه نشان داده است كه ازدواج های عاطفی ( كه بر اساس علاقه ی  فرد نسبت به هم است ) و اجتماعی موفق تر از انواع دیگر می باشند.

شروط اصلی ازدواج

1- بلوغ جسمی، روانی و اجتماعی : بلوغ جسمی براساس شرایط جغرافیایی، تغذیه ای و نژادی تفاوت می كند ولی به طور متوسط برای پسران 13 – 15 سالگی و در مورد دختران 11-13 سالگی است.

بلوغ روانی 2-4 سال پس از بلوغ جسمی و بلوغ اجتماعی حدوداً 2 سال پس از بلوغ روانی صورت می پذیرد متاسفانه هنوز در بعضی خانواده ها به محض ایجاد علائم  بلوغ جسمی ، اقدام و یا تشویق به ازدواج نوجوان می نمایند و یا برای فرزندان عقب مانده ی ذهنی خود علیرغم بلوغ بدنی و عدم رشد و بلوغ روانی و اجتماعی، همسر تعیین می نمایند.

2- داشتن انگیزه : بایستی دختر و پسر جوان انگیزه ای  واقعی برای ایجاد پیوند زناشویی با فرد مورد نظر داشته باشند و خواست و علاقه والدین و یا آشنایی و تایید آنها دلیل درست بودن این پیوند نمی باشد . چه بسا جوانانی كه  بدون انگیزه ، ازدواج و مدت كمی پس از مراسم ازدواج اقدام به جدایی و طلاق  می كنند.

3- داشتن اطلاعات : فرد متقاضی ازدواج بایستی اطلاعات كامل در مورد ازدواج و نیازهای روانی و اجتماعی طرف مقابل خود و هم چنین خصوصیات روانشناختی زن و مرد داشته باشد و یاد بگیرد كه ازدواج یك پیوند مقدس الهی است و صرفاً به عنوان روشی برای ارضاء غرایز نیست.

معیارهای انتخاب همسر

1- تشابهات شخصیتی

2- تشابه فرهنگی و اجتماعی ( زوجین در یك طبقه باشند.)

3- از نظر دیدگاه های فكری وعاطفی قرابت ( نزدیكی ) داشته باشند.

 4- اختلاف سن ، ترجیحاً 2-7 سال و مرد بزرگتر باشد.

5- ترجیحاً میزان تحصیلات و درآمد مرد بیشتر از زن باشد.

6- بهتر است دختر و پسر مورد نظر مدتی قبل از ازدواج با یكدیگر آشنا بوده و در حضور خانواده ها با دیدگاه های فكری و اجتماعی و دلایل و برنامه ریزی های یكدیگر در زندگی مشترك آشنا بشوند.

پس از حصول اطمینان از توافق اخلاقی ، مراسم خواستگاری با كمترین تشریفات انجام شود و بهتر است خانواده ها در مورد مهریه و جهیزیه دخالتی ننموده و آن را به عهده ی زوج جوان بگذارند.

متأسفانه در شرایط فعلی ، ازدواج ها بیشتر به صورت چشم وهم چشمی و رقابتی انجام می شود و اغلب ، انگیزه های مادی وجود دارد و روز به روز مراسم عروسی پرهزینه تر و تشریفاتی تر می شود و تأمین جهیزیه كابوسی برای خانواده ها شده است . به همین دلیل انگیزه برای ازدواج و انجام این سنت الهی كاهش یافته و در بسیاری از خانواده ها دختر و یا پسر در سنین 30 – 40 سالگی و مجرد زندگی می كنند.

كمال مطلوب این است كه در مورد فاصله ی سنی بین فرزندان نیز بین زن و شوهر توافق قبلی صورت گیرد.

گاه فرزندانی كه متولد می شوند ناخواسته اند كه یا به علت عدم آمادگی و توافق زن و مرد برای بچه دار شدن بوده است و یا این كه نسبت به جنسیت فرزند متولد شده علاقه و توافق ندارد . به هر دلیل فرزندی كه ناخواسته به دنیا بیاید هیچگاه مهر و محبت واقعی را از والدین نخواهد دید و در بزرگسالی كاندید ابتلا به اختلال افسردگی و اضطراب است. رفتار كودكان با شیوه های رفتاری والدینشان همبستگی زیادی دارد و كودكان ناموفق معمولاً محصول روابط ناسالم و نامطلوب والدین بوده و از توجه و محبت آنها محروم هستند.

تجربه نشان داده است والدینی كه خود از محبت پدر و مادر محروم بوده اند، اغلب نسبت به فرزندان خود بی مهر هستند و نمی توانند والدین موفقی باشند.

والدین با به كارگیری تشویق و تنبیه و نمونه قرار دادن خود و روش های تربیتی و سنتی خود در گذشته به رفتار فرزندان خود شكل می دهند. بهتر است اجازه دهیم فرزندان نیز همانند ما پیراهن هایی را پاره و از این راه تجربه كسب كنند.

همه والدین خواهان سلامتی و نیكبختی ، رفاه وامنیت فرزندانشان هستند ولی روشهای غلط آنها در تربیت اطفال موجب رشد رفتارهای سازش ناپذیری  در كودكان می شود. پدران و مادران كودكان خود را به دلیل خطاها و اختلالات رفتاری و ناسازگاری هایشان محكوم و تنبیه می كنند، درصورتی كه ندانم كاری ها و  اشتباهات خودشان موجب بروز مشكلات آنها می باشد.

مشاجرات بین والدین و تبعیض قائل شدن بین فرزندان از علل اختلال رفتار كودكان است. اختلافات خانوادگی ، تشنجات و توهین ها، محیطی نا امن برای طفل به وجود آورده واو را وادار به نافرمانی می كند.

خانه برای كودك مكانی است كه او تجربه اجتماعی روزانه ی خود را با شتاب به درونش می آورد تا آن را مورد ارزیابی قرار دهد و به خاطر آن ستایش و تحسین شود.

در صورتی كه انتظارات والدین از كودك زیادتر از حد توانایی و امكانات كودك باشد، موجب شكست و ایجاد نگرش منفی نسبت به خود می شود. كودكی كه بیش از اندازه مورد توجه والدین باشد، نازپرورده بار آمده و نمی تواند اعتماد به نفس كافی داشته باشد و توانایی مقابله با مشكلات زندگی، تضادها و محرومیت ها را نخواهد داشت و قادر به پذیرش مسئولیت های اجتماعی نیز نخواهد بود. حمایت و محبت بیش از اندازه، كودك را خودخواه ، ترسو، خجالتی و بی تفاوت و پرخاشگر بار می آورد. كودك ناز پرورده در طول زندگی خود نیاز به روابط عاطفی شدید و بیش از حدی دارد كه بتواند آنها را جایگزین روابط عاطفی دوران كودكی خود كند. وی دمدمی مزاج ، تحریك پذیر، پر توقع تراز معمول و تا حدود زیادی بی نظم است.

طرد كودك موجب احساس ناامنی ، ترس ، بی اعتمادی، حسادت ، كینه جویی و ناتوانی در ابراز محبت و قبول آن می شود.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:25 توسط مهدی اسنجانی اسکویی| |


مراسم خواستگاری یکی از زیباترین مراسم در زندگی هر جوانی است. این نکته در مورد والدین نیز صدق می کند. بدین خاطر که با خواستگاری  رفتن برای فرزندانشان، به یاد خاطرات خوب دوران جوانی خودشان می افتند. والدین گاهی از به یاد آوردن گذشته احساس لذت و شادکامی می کنند و گاهی هم با آه و اندوه از آن زمان یاد می کنند و در دل می گویند ای کاش قلم پایم می شکست و چنان روزی در زندگیم پیش نمی آمد.

 به والدین توصیه می شود که راه را برای فرزندانشان باز بگذارند تا آنچه را که بیرون از منزل برایشان اتفاق می افتد، با خیال راحت در جمع خانواده بازگو کنند و آن را به کمک دیگر اعضای خانواده تجزیه و تحلیل کنند. در آن صورت می توانند مطمئن باشند که به نتایج ایده آل هر خانواده ایرانی می رسند.

طبیعی است که در مراسم خواستگاری، نوعی اضطراب و دلشوره در ذهن اعضای خانواده وجود دارد، به خصوص اگر دو خانواده نسبت به هم شناختی نداشته باشند، این اضطراب  بیشتر خودنمایی خواهد کرد.

در هر مراسم خواستگاری، احتمالاً یکی از دو حالت زیر وجود دارد:

1- مراسم خواستگاری بدون شناخت قبلی از خانواده های طرفین .

2- مراسم خواستگاری با شناخت قبلی از خانواده طرفین.

درحالت اول، خانواده های دو طرف نسبت به هم هیچگونه شناختی ندارند، بنابراین لازم است در صورتی که خانواده دختر کاملاً بی خبر هستند، توسط خانواده پسر به هر وسیله ای که امکان داشته باشد، از جریان خواستگاری مطلع شوند و با تعیین وقت قبلی به خانه آنان بروند؛ به دلیل آنکه ممکن است، خانواده دختر در شرایط نامطلوبی باشند و آمادگی پذیرایی از خانواده پسر را نداشته باشد. در چنین شرایطی ارزیابی دو خانواده از همدیگر نابجا خواهد بود و خانواده دختر خیلی عصبانی خواهند بود که همین وضعیت ممکن است در زندگی بعدی آنان تأثیر ناخوشایندی داشته باشد و به عنوان یک خاطره بد در ذهن ها بماند، پس بهتر است به خاطر حفظ حرمت خود و احترام به خانواده دختر، قبلاً در مورد رفتن به خواستگاری به خانواده دختر اطلاع داد. دلیل دیگر آنکه اصلاً ممکن است خانواده دختر به خانواده پسر اجازه ورود ندهند، و شاید بتوان گفت که حق هم دارند، چون شناختی نسبت به آن خانواده در دست ندارند.

گاهی هم ممکن است برای مرتب کردن خانه، از خانواده پسر بخواهند که مدتی پشت در و یا در سالن پذیرایی منتظر باشند. خلاصه این که در یک کار از قبل تدارک دیده نشده ، اتفاقاتی که ممکن است بیفتد و تأثیرات خوب و یا بد آن، که در هر صورت چندان مطلوب نخواهند بود.

زمان خواستگاری بهتر است بعدازظهر و یا این که در ساعات اولیه شب باشد تا همه ی اعضای خانواده در منزل حضور داشته باشند ( البته در فصل های مختلف وضعیت متفاوت است.) در اولین جلسه خواستگاری، بهتر است که برای همراهی پسر، فقط از والدین او و کسی که معرف آنان است و احتمالاً با طرفین آشنایی دارد، استفاده شود و از همراه کردن اعضای دیگر فامیل ، مانند: عمو، دایی، عمه، خاله، خواهران و شوهران آنان و یا برادران و همسران آنان خودداری کرد، زیرا خانواده ها نسبت به هم شناختی ندارند و نمی دانند با چه کسی باید حرف بزنند و تصمیم گیرنده کیست. به هنگام پذیرایی نیز، ممکن است زیر نگاه های تیز لشگری از طایفه داماد، اتفاقاتی بیفتد. ضمن آنکه خانواده دختر نمی دانند پذیرایی را از کجا باید شروع کنند. گاهی هم در خانواده دختر بیش از یک دختر وجود دارد و هیچ یک از دو طرف هم نمی داند که دختر مورد نظر کدام است. البته در خانواده های چند دختری، ابتدا از دختر بزرگتر شروع می کنند که گاهی مورد پسند واقع نمی شود و بیشتر متوجه دختر بعدی می شوند که وضعیت او نیز وابسته به دختر بزرگتر خواهد بود.

پیشنهاد می شود که از واسطه جهت خواستگاری کمتر استفاده گردد. همچنین در صورتی که قبلاً به خانواده اطلاع داده شده و تعیین وقت گردیده است، بهتر است که از خانواده پسر در یک اطاق کوچک پذیرایی شود. اتفاقات بزرگ دنیا در اطاق های کوچک و دربسته ، طرح ریزی می گردد. بهتر است که در روز خواستگاری از چراغ های رنگین، نورافکن ها و لوسترهای بزرگ استفاده نشود و از چراغ های ساده استفاده شود.

 اجرای مراسم خواستگاری را که از مراسم لازم برای شروع زندگی است نباید سرسری گرفت و اگر می خواهید در خانواده همسرتان مورد احترام و دارای ارزش باشید، زندگی مشترکتان را حتماً از طریق خواستگاری شروع کنید.

بهتر است وسایل و مواد خوراکی مورد استفاده برای پذیرایی، خیلی ساده باشند. مثلاً از چای و نان شیرینی یا بیسکوئیت ساده استفاده شود که به راحتی در دهان جای بگیرد. ( از نان نخودچی یا شیرینی هایی که ممکن است در داخل گلو بپرد و ایجاد اشکال نماید استفاده نکنید.) برای پذیرایی از میوه های آبدار مثل انار و نیز شیرینی های بزرگ استفاده نشود که باعث زحمت می گردند، چون کلیه حرکات خانواده های طرفین زیر ذره بین قرار دارد و ثبت و ضبط می گردند.

ابتدا بهتر است که فردی از خانواده پسر که می تواند خوب حرف بزند، شروع به صحبت کند، چون معمولاً در این لحظه حواس همه حاضرین متوجه این شخص می شود. و اگر کسی باشد که نتواند خوب سخنرانی کند، ممکن است سبب لبخندهای تمسخرآمیز میزبانان گردد. بهتر است در مورد پسر ( داماد) هر آنچه واقعیت دارد بیان گردد. فقط واقعیت ها، زیرا مطالبی که برخلاف واقعیت باشد، به صورت پدیده ذهنی بدی در نظر خانواده دختر جلوه گر خواهد شد و به طور یقین در آینده ، زوج جوان با مشکل رو به رو خواهند شد و حتی ممکن است کارشان به طلاق بکشد. از طرف خانواده دختر هم باید شرح حال مختصری از وضعیت دختر از نظر سن، تحصیلات و بعضی خصوصیات خاص ارائه گردد.

رسم ادب این است که اگر طرف مقابل مورد قبول واقع نشد ، خانواده ها به هم اخم نکنند و قیافه عبوس به خود نگیرند، بلکه با لبخند و با رعایت احترام کامل و گفتن این جملات که «فعلاً رفع مزاحمت می کنیم و ان شاء ا... به زودی همدیگر را خواهیم دید» و یا «به شما خبر خواهیم داد» و با روبوسی از یکدیگر و با این فرض که دوستی بر دوستانشان اضافه شده است، یکدیگر را ترک نمایند.

البته این گونه خواستگاری به هیچ عنوان را توصیه نمی شود و بیشتر شبیه به خرید کالاست. وقتی شناختی در بین نباشد، طرفین نمی دانند که طرف مقابلشان چه کسی است، چطور زندگی می کند، چه تحصیلاتی دارد، در چه محیط اقتصادی  و فرهنگی  رشد کرده است، چه عقایدی دارد و بسیاری از مجهولات دیگری که پاسخ به هر کدام احتیاج به زمان طولانی دارد.

حالت دوم، خواستگاری با شناخت قبلی طرفین از یکدیگر است و در این نوع خواستگاری که خانواده های پسر و دختر از قبل با یکدیگر آشنا شده اند و نسبت به هم اطلاعاتی دارند، بهتر است نکات زیر رعایت گردد.

تاریخ آن از قبل تعیین شود و بهتراست که در ساعت های عصر یا اوایل شب صورت پذیرد. افراد کمتری خانواده پسر را همراهی نمایند و بهتر است از وابستگانی برای این کار استفاده شود که بتوانند خوب و منطقی صحبت کنند و تصمیم بگیرند. از نظر پوشش بهتر است که داماد یک لباس ساده و راحت بپوشد و احیاناً لباسی تهیه نکنند که نتواند در آن آرام بگیرد و در نتیجه مورد تمسخر واقع شود.

پوشش دختر خانم بهتر است مطابق با فرهنگ اسلامی و ایرانی، لباسی بلند و پوشیده باشد، به طوری که به راحتی بتواند در آن حرکت کند. خانم ها لازم است به این نکته توجه کافی داشته باشند که مردان ایرانی پوشیده ترین لباس را می پسندند. لباس نباید طوری باشد که از شدت تنگی رو به پاره شدن برود! نوع آرایش بهتر است که بسیار ساده و متناسب با چهره ای شاخص فرهنگ و مذهب ایرانی باشد. اگر آرایش تند و غلیظ باشد، قضاوت خانواده پسر( داماد) چندان مناسب نخواهد بود.

در مراسم خواستگاری بهتر است که پسر چند شاخه گل کوچک، زیبا و با رنگ های شاد تهیه نماید و به هنگام ورود به خانه دختر روی میز بگذارد. به همه دختران توصیه می گردد که به هنگام خواستگاری، چای یا شیرینی را به اولین سرنوشت ساز زندگی، یعنی مادر داماد تعارف کنند، در کنار او بنشینند ، با او صحبت کنند، به سؤالات او پاسخ دهند و خلاصه آن که به او توجه کنند و چندان به پدر داماد نزدیک نشوند که ممکن است از همان اوایل باعث دردسر شوند.

لازم است که در جلسه اول خواستگاری فقط روی مسائل ازدواج  صحبت شود و از بحث هایی که باعث اتلاف وقت می گردند و مسئله اصلی را به تعویق می اندازند، خودداردی نمایند.

به خانواده داماد توصیه می گردد که در همان اولین جلسه ، بعد از توافق ، هدایایی به عروس بدهند. میزان مهریه بستگی به وضعیت فکری ، اقتصادی و اجتماعی طرفین دارد.بسیار دیده شده که ایراداتی در رفتار و شخصیت دختر وجود داشته است که باید به طرف مقابل، مبلغی هم دستی داده شود تا با او ازدواج کند؛ یک دختر وسواسی که شب و روز فقط مشغول تمیز کردن دستهایش است، ولی از خانه داری هیچ گونه اطلاعی ندارد و حتی طرز تهیه نیمرو را بلد نیست، آیا می توان با او زندگی کرد؟ و یا پسری که شخصیتی متکی به والدینش دارد و اصلاً رشد فکری و اجتماعی او در حد بسیار پایینی می باشد تا اخلاقش ناپسند است و فحاشی می کند، حتی اگر میلیاردها مهریه دختر کند آیا ارزش ازدواج کردن دارد؟ در مقابل دخترانی هم هستند که ارزششان اصلاً در عدد و رقم نمی گنجد با معیارهای عادی نمی توان گوشه ای از شخصیت و رفتار و صفات خوب آنان را که مطبوع طبع هر ایرانی مشکل پسندی باشد بیان کرد.

خلاصه آنکه در زمینه مهریه می توان گفت که این سنتی لازم است و باید اجرا گردد. پس باید آنچه را عقل حکم می کند، انجام داد و نیز ارزش مادی و معنوی طرفین در نظر گرفته شود و در نهایت تصمیم با طرفین و توافق آنان است.

به طور کلی اجرای مراسم خواستگاری را که از مراسم لازم برای شروع زندگی است نباید سرسری گرفت و اگر می خواهید در خانواده همسرتان مورد احترام و دارای ارزش باشید، زندگی مشترکتان را حتماً از طریق خواستگاری شروع کنید. همچنین مجدداً به والدین ارجمند توصیه می شود که راه را برای فرزندانشان باز بگذارند تا آنچه را که بیرون از منزل برایشان اتفاق می افتد، با خیال راحت در جمع خانواده بازگو کنند و آن را به کمک دیگر اعضای خانواده تجزیه و تحلیل کنند. در آن صورت می توانند مطمئن باشند که به نتایج ایده آل هر خانواده ایرانی می رسند.

در طی مراسم خواستگاری نیز به نظرات و عقاید والدین دو طرف احترام گذاشته شود. با رعایت نکات بالا زوجی با سعادت در کنار یکدیگر خواهید بود که هر لحظه از زندگی مشترک برایتان ارزشمند، شیرین و فراموش نشدنی خواهد بود.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:22 توسط مهدی اسنجانی اسکویی| |


از زمان های خیلی دور همواره این سؤال بین روان شناسان خانواده مطرح بوده است که آیا شباهت ها باعث به وجود آمدن ازدواج موفق  می شود یا تفاوت ها؟

پژوهش های به عمل آمده نشان می هد که با ثبات ترین ازدواج ها آنهایی هستند که زن و شوهر بیشترین شباهت ها را با هم داشته اند. استفن وایت معتقد است:« با توجه به بررسی های بالینی، شباهت های اخلاقی و شخصیتی زن و شوهر روی موفقیت ازدواج آنها نقش تعیین کننده ای دارد،» میزان بی ثباتی و طلاق در زوج های به هم شبیه، کمتر مشاهده می شود. با توجه به نتایج به دست آمده، نداشتن شباهت با بی ثباتی و طلاق همراه است. بعضی از روان شناسان شباهت های موجود بین زوجین را در حکم سپرده بانکی تلقی می کنند و اشاره می کنند اگر میزان سپرده بانکی شما رقم بزرگی باشد و میزان بدهی بانکی شما کم باشد در آن صورت در مقابل بحران های اقتصادی بهتر می توانید مقاومت کنید و به نحو احسن می توانید احساس امنیت نمایید، ولی اگر میزان بدهی های شما نسبت به سپرده بانکی کم باشد به همان نسبت احتمال این که دچار مشکل شوید زیاد خواهد بود.

این تشبیه نشان می دهد که هر قدر تشابه بین زوجین بیشتر باشد به همان نسبت احتمال این که دچار بحران شوند زیاد خواهد شد، سؤالی که در اینجا مطرح می شود این است که وجود کدام یک از تشابهات مطلقاً برای ازدواج لازم هستند؟

 هوش: اگر هوش زن و شوهر  به یک اندازه باشد رابطه زناشویی  با گرفتاری کمتری روبه رو می شود. توجه داشته باشید که «تحصیلات» ملاک نظر نیست چرا که بعضی از اشخاص بسیار باهوش به هر دلیل ممکن است به کالج و دانشگاه راه پیدا نکنند. منظور این است که زن و شوهر به لحاظ بهره هوشی  باید در یک ردیف قرار داشته باشند، باید بتوانند اشیاء و امور را به یک شکل ببینند و درباره آنها به یک شکل صحبت کنند. اگر یکی از طرفین ازدواج اغلب گمان می کند که همسرش متوجه منظور او نشده است، شرایط خوشایندی بین آنها برقرار نمی شود.

بررسی های به عمل آمده نیز نشان می دهند، اگر بهره هوشی زن و شوهر در یک ردیف یا نزدیک به هم باشد ثبات ازدواج بیشتر می شود.

ارزش ها:

لازم است که زن و شوهر درباره بسیاری از ارزش ها وحدت نظر داشته باشند. مثلاً مهم است که زن و شوهر درباره معنویات و یا زندگی خانوادگی اختلاف نداشته باشند. اگر در این زمینه ها وحدت نظری وجود نداشته باشد، بروز اصطکاک میان آنها حتمی است.

علایق:

اگر زن و شوهر در بسیاری از زمینه ها علایق مشترک داشته باشند زندگی به کامشان شیرین می شود. در این میان هر چه تنوع علایق مشترک بیشتر باشد بهتر است.

توقع از نظامات خانوادگی:

زن و شوهر بایستی درباره وظایف و مسئولیت های یکدیگر در رابطه زناشویی وحدت نظر داشته باشند. طرز فکر افراد در این زمینه کلاً به دو نوع تقسیم می شود. بعضی از افراد در مورد وظایف و مسئولیت های زن و شوهر به طور سنتی فکر می کنند بدین معنا که مدیریت داخلی منزل به عهده زن است و مرد نیز به عنوان مدیر بیرونی منزل ، یا نان آور خانواده تلقی می شود. فردی که در این زمینه به طور سنتی فکر می کند باید با فردی ازدواج کند که با او همفکر است. اما اکنون که نقش های زن و مرد دستخوش تغییرات زیادی شده است، عده ای معتقد به تساوی حقوق بین زن و مرد هستند و وظایف و مسئولیت های مشابهی نیز برای آنان قائل می شوند. افرادی که این اعتقاد را دارند باید با همفکران خود ازدواج کند. سؤال دیگری که مطرح می شود این است، تفاوت های مسئله ساز کدام ها هستند؟ یا به عبارت دیگر، چه تفاوت هایی می توانند به خوشبختی زندگی زناشویی آسیب برسانند.

در پاسخ به این سؤال باید گفت وجود اختلافاتی که می توانند به خوشبختی  زندگی زناشویی لطمه بزنند عبارت اند از:

1 - میزان انرژی:

وقتی یکی از طرفین ازدواج پر انرژی باشد و در مقابل همسر او کم انرژی این افراد با مشکلات عدیده ای برخورد می کنند. اختلاف در میزان انرژی در زمینه های مختلف خود نمایان می شود که از جمله می توان به معاشرت های اجتماعی، فعالیت های مذهبی و غیره اشاره کرد. در انجام فعالیت های مربوط به خانه نیز سطح انرژی میان زن و شوهر اغلب مسئله ساز می شود، مثلاً ممکن است زن بخواهد کارهایی را در روزهای تعطیل آخر هفته در منزل انجام دهد و شوهرعلاقه مند باشد که پای تلویزیون بنشیند یا روزنامه بخواند.

2 - عادات شخصی:

وقتی زن و شوهر عادت های شخصی متفاوتی داشته باشند، به تدریج وحدت میان آنها رو به نقصان می رود. از جمله عادت های مسئله ساز می توان به این موارد اشاره کرد:وقت شناسی، نظم و ترتیب، وابستگی ، احساس مسئولیت ، ... می توان به عادات شخصی متعددی اشاره کرد که زن و مرد باید قبل از ازدواج  به آن توجه داشته باشند. مثلاً اگر یکی از آنها سیگاری باشد و دیگری نه ، این اختلاف می تواند در رابطه زناشویی آنها دردسر ساز شود. اگر یکی از آنها به خوردن غذاهای مقوی و مغذی علاقه مند باشد و دیگری به این که چه می خورد بها ندهد، مشکلاتی در زندگی زناشویی ایجاد می کند.

3 - استفاده از پول:

بسیاری از زوج ها در اثر نداشتن توافق بر سر مسائل مالی  ، دچار مشکل می شوند. یکی به فکر آینده است و می خواهد پولش را پس انداز کند و دیگری به خرج کردن پول و خوش بودن در لحظه حال علاقه مند است. یکی معتقد به ریسک کردن است و دیگری فکر می کند که باید به تدریج و با ضریب اطمینان بالا بر دارایی های خود بیفزاید. یکی می گوید درآمد را باید خرج فرزندان کرد و دیگری می خواهد پول را نگه دارد. اختلافاتی از این قبیل می تواند شیرازه زندگی زناشویی را تحت تأثیر قرار دهد، به همین دلیل لازم است که قبل از ازدواج در این موارد بیشتر موشکافی شود.

4 - علایق و مهارت های کلامی:

اگر یکی از طرفین ازدواج زیاد حرف بزند و دیگری کم حرف باشد چه مشکلی پیش می آید؟ اگر زن یا مرد علاقمند به گفت و گو و دیگری خواهان سکوت باشد، استرس فراوانی ایجاد می شود.

اگر کسی به هنگام صرف غذا علاقه مند به صحبت باشد و همسرش بخواهد به هنگام صرف غذا سکوت کند و یا اگر یکی از طرفین ازدواج به صحبت تلفنی طولانی علاقه مند باشد زمینه های اختلاف را پایه ریزی کرده اند.

سؤالی که با توجه به مسائل فوق مطرح می شود این است اگر افرادی با هم ازدواج کنند که در موارد فوق اختلاف داشته باشند چه ویژگی را باید در خود بپرورانند تا بتوانند به زندگی زناشویی ادامه دهند؟

در پاسخ باید اشاره کرد، اگر زوجین دارای ویژگی انعطاف پذیری باشند می توانند به جای این که تحت تأثیر اختلافات قرار بگیرند با تفاوت ها کنار بیایند و برای حل مشکلات راه حل مناسب پیدا کنند.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 12:19 توسط مهدی اسنجانی اسکویی| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net